-
______
یکشنبه 1 آبان 1390 19:14
اعتماد آدمها را خط خطی نکنید. شاید یکی از این خطها روی خودتان کشیده شود!
-
فاتحه!؟
یکشنبه 1 آبان 1390 14:11
یه سوال جدی برام پیش اومده: این دختره چرا از بین این همه آدم دوتا خرما برداشت و آورد گذاشت روی میز من و گفت فاتحه بخونم؟ - آیا دختر فکر می کنه که من فاتحه خون خوبی هستم؟ - آیا دختر فهمیده که من گرسنه هستم و پول کمی دارم که اگر با پولم ناهار بخرم، پول برای بنزین زدن ندارم و در راه مانده می شوم؟ - آیا دختر می خواد با...
-
آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده...
یکشنبه 1 آبان 1390 11:27
درختهای همیشه سبز با همهی خوبیهاشون یه بدی بزرگ دارن، پاییز رو نادیده میگیرن. و من در حصار ساختمانها و درختهای همیشه سبز اما خاکستری این شهر، پاییز رو به فراموشی سپرده بودم. تا جمعه. جمعه اما سر از سعدآباد درآوردیم. سر به باغهای پاییز زده گذاشتیم و پا بر برگهای زرد خشک شده. در میان تمام دیدنیهای سعدآباد، در میان...
-
یک نفس عمیق...
شنبه 30 مهر 1390 09:26
قراره دوشنبه ببینمش. بعد از ده سال. از دیشب شوق و دلتنگی همزمان ریخته توی دلم. میرم در کمد لباسهام رو باز میکنم و مانتوهام رو نگاه میکنم. یکی دوتاشون رو پرو میکنم. مانتوهایی که تا دیروز همهشون خوب یا حداقل معمولی بودن، به نظرم بیریخت و به دردنخور میان. امروز میرم یه مانتوی شیک میخرم. شاید حتی کفش و روسری هم...
-
هفتهای که گذشت
پنجشنبه 28 مهر 1390 12:01
یه هفته اضطراب و استرس بیوقفه، خودم و زندگیم رو فلج کرده بود. نه میتونستم دلیلش رو پیدا کنم و نه میتونستم کاری کنم که حالم رو بهتر کنه. از صبح که بیدار میشدم دلم شروع میکرد به شور زدن تا شب که سرم رو میذاشتم روی بالش و دلشوره تبدیل میشد به کابوس. دلم برای خودم میسوخت، ولی برای متین بیشتر که هر شب میاد و با یه...
-
نسخه
چهارشنبه 27 مهر 1390 09:50
وفتی یه کسی کاری میکنه که تو فکر میکنی کار درستی نیست، شروع میکنی به نصیحت کردنش. مستقیم یا غیرمستقیم سعی میکنی براش نسخه بپیچی. اگه اون آدم از یه حدی بهت نزدیکتر باشه، ممکنه روشهای دیگهای پیش بگیری. تهدیدش کنی، باهاش دعوا کنی و ... یهو اون آدم برمیگرده و بهت میگه تو جای من نیستی، اگه جای من بودی بهت می گفتم....
-
دل لرزه
دوشنبه 25 مهر 1390 09:53
بالاخره یه روزی، یه جایی دلت میلرزه. اولش فکر میکنی یه زلزله کوچیک چهار پنج ریشتریه مثل بقیه دل لرزهها. اما هرچی صبر میکنی، هرچی خودت رو می زنی به اون راه تموم نمیشه. نگاه میکنی میبینی دلت ریخته. خراب شده، هیچی ازش نمونده. دیگه نه دلبستهای، نه دلدادهای، نه دلسپرده. بیدل شدی... بیدل...
-
این یک جملهی عاشقانه نیست!
یکشنبه 24 مهر 1390 11:50
از وقتی اومد و صاف نشست روبهروم یهو انگار زندگی یه رنگ و بوی تازهای گرفت. رنگ و بوی آرامش. رنگ و بوی تازگی. سرم که از صبح درد میکرد بهتر شد و اضطرابم هم کمتر شد. " این یک جملهی عاشقانه نیست." در توصیف متین هم نیست. در وصف یک مرد چینیه! در واقع در وصف یک عطر چینیه! واقعا بوی متفاوتی داره و حس عجیبی به آدم...
-
دچار
چهارشنبه 20 مهر 1390 12:04
اصلا و ابدا دلم نمیخواست پاییز امسال به این زودی سر برسه. اصلا و ابدا دلم نمیخواست به این سرعت تولدم بشه...اصلا به نظرم 29 یکی از زشتترین عددهای دنیاست! مستانهی دچار بحران میانسالی شده!!!! مرسی از تبریکهاتون. مرسی که به یادم بودین. مرسی که با وجود همه بیمهریهام هنوز به اینجا سر میزنین. مستانهی دچار سرخوشی...
-
خونهی رنگی
دوشنبه 18 مهر 1390 09:50
دیشب دیگه ناامید شده بودیم که توی این محلههایی که ما دنبالشیم بتونیم خونهی خوبی با بودجهمون بخریم. یعنی هر خونهای که به پولمون میخورد یه مشکلی داشت. دیگه داشتیم به این نتیجه میرسیدیم که بریم توی محلههای دیگه دنبال خونه. جلوی بنگاه که رسیدیم به این تصمیم قطعی رسیده بودیم که این آخرین بنگاهی باشه که میریم توش و...
-
تارک دنیا مورد نیاز است!
شنبه 16 مهر 1390 12:58
من از خوندن کتاب "تارک دنیا مورد نیاز است" خیلی لذت بردم. یه چیزایی هست که در عین سادگی لذت عجیبی به آدم میده. این کتاب یکی از همونهاست. یه کتاب با داستانهایی ساده، فانتزی و شاید حتی کودکانه ولی خلاقانه. کتاب تصویرسازی خوبی هم داره. برای هر داستان یه تصویر. طرح روی جلدش تصویر دستهجمعی شخصیتهای داستانهاست....
-
جوشکاری
چهارشنبه 13 مهر 1390 13:17
آقای جوشکار توی حیاط شرکت نشسته و آهنها رو به هم جوش میده و قفسه درست میکنه. نه لباس مخصوصی پوشیده و نه ماسک به صورتش زده و از عینک معمولی خودش هم استفاده میکنه. یاد کلاس جوشکاریمون توی دانشگاه میوفتم. چقدر ازش میترسیدم. هر ترم از زیرش در رفتم تا ترم آخر دیگه چارهای برام نموند. با لباس مخصوص و ماسک و عینک و کلاه،...
-
چاه مکن بهر کسی!
دوشنبه 11 مهر 1390 15:43
دیشب یه لیوان شیرترشیده به خورد متین دادم! نمیخواستم بلایی سرش بیاد! فقط میخواستم یک کمی حالش بد بشه که یکی دو روز توی خونه بمونه و استراحت کنه. خیلی خسته است. خودش قبول نمیکنه که خسته است ولی چشمهاش و نگاهش خستگیش رو داد میزنه. اگه حالش بد میشد، من ازش پرستاری می کردم و این طوری خودم رو پیشش عزیزتر میکردم!!!...
-
تفسیر فال حافظ!
یکشنبه 10 مهر 1390 09:46
* رفتم آزمایش دادم و جوابش رو گرفتم. جوابش رو که خوندم دیدم همون چیزی رو نشون داده که ازش می ترسیدم. با ترس و لرز بردمش پیش دکتر. نتیجه رو تایید کرد. ولی هیچ نسخه ای ننوشت و هیچ دارویی نداد. گفت بهتره به بدنت اعتماد کنی. احتمال اینکه مشکل خود به خود حل بشه زیاده. عاشق دکتره شدم! (خانوم بود!!) * سه شب پشت سرهم خواب...
-
فال حافظ
یکشنبه 10 مهر 1390 09:26
امروز اومدم از توی کیفم دستمال کاغذی بردارم، دیدم توی بسته دستمال کاغذی یه فال حافظ هم هست. بازش کردم. تک تک کلمات و تک تک جملاتش به طرز عجیبی شرح حال این روزهای من بود: گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب ای که در زنجیر زلفت جان چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین...
-
سندرم بیمعرفتی حاد!
جمعه 8 مهر 1390 21:06
نمیدونم چه بلایی باید سر آدم بیاد و چه اتفاقی باید براش بیفته تا بشه شبیه آدم مزخرفی که من در حال حاضر هستم! من هر بدی داشتم ولی یه بدی رو نداشتم و اونم بیمعرفتی بود. ولی امروز نشستم حساب کردم دیدم از دو ماه پیش، یعنی دقیقا از یه ماه و بیشت و هشت روز پیش دچار سندرم بیمعرفتی حاد شدم! یه ماه و بیست و هشت روز پیش بود...
-
ارغوان
سهشنبه 5 مهر 1390 08:54
من عاشق ارغوان و نقاشیهاش شدم... مطمئنم که شما هم خوشتون میاد...پس یه سری به اینجا بزنین { + }
-
چی از این بهتر؟
دوشنبه 4 مهر 1390 09:28
کارِتون رو دوست ندارین؟ فکر می کنین محیط کارتون خیلی مزخرفه؟ حالتون از همه چیز به هم می خوره؟ محل کارتون که خارج از شهر نیست، هست؟ یه جایی که پر از کارگر و بنا و ... باشه؟ یه جایی که همه مرد باشن و مدتها باشه هیچ زنی رو اون دور و بر ندیده باشن و وقتی یه زن رو می بینن با چشمهای وقیح زل می زنن بهش؟ اتاقتون کوچیکه؟...
-
رانندگی!
شنبه 2 مهر 1390 21:36
من توی بچگیم عاشق رانندگی بودم. یعنی یکی از خوابهای لذتبخشی که شبها می دیدم این بود که تنهایی سوار پیکان زرشکی بابام می شدم و از سرکوچه می رفتم تا ته کوچه! اولین بار که رفتم آموزش رانندگی، مربیم خوب نبود. یهو تمام لذتی که از رانندگی انتظار داشتم محو و نابود شد. بعد از سه چهار جلسه دیگه کلاسهام رو ادامه ندادم. گرچه...
-
سفر
شنبه 2 مهر 1390 20:43
سفر ما را جای تازه نمیبرد. جای قبلی را برایمان تازه میکند. بعد از سفر میفهمی خانهای که در آن زندگی میکنی نور کافی ندارد. اشیا خوب چیده نشدهاند. زیاد چفت هماند. پردهها بدرنگاند. چشمت میافتد به ساعت روی دیوار. اشانتیون یکی از کارخانههاست... نگاه میکنی به تنها تابلویی که روی دیوار اتاقت هست و تعجب میکنی چطور...
-
مهر
جمعه 1 مهر 1390 08:42
روز آخر موقع بیرون اومدن از کلاس یادم رفت برگردم و مثل همیشه توی جامیزم رو نگاه کنم و کودکیهام رو توی جا میزِ نیمکت دوم جا گذاشتم... عکاس: یکی از بچه های مدرسه...
-
آنتی هکر!
سهشنبه 29 شهریور 1390 02:15
نصفشب بیدار شدم، میبینم متین هنوز بیداره و پشت لپتاپ نشسته و چشمهاشم برق میزنه. یه برق شیطنت! - چی کار میکنی نصف شبی؟ - دارم لپتاپم رو درستش میکنم. اون برق توی چشمش نمیذاره حرفش رو باور کنم. ولی چیزی نمیگم. یه ذره بعد خودش اعتراف میکنه که یه کار جدید یاد گرفتم! میرم مینشینم کنارش ببینم از چی داره حرف...
-
گزینهی درست؟
یکشنبه 27 شهریور 1390 22:40
معمولاً تا موقعی که درد به نهایت خودش نرسه طرف دکتر و درمونگاه و ... نمیرم. یه عقیدهای دارم که آدم تا وقتی که نمیدونه مشکلش چیه و فکر میکنه چیز خاصی نیست و فقط به سیستم بدنش اعتماد می کنه زودتر سلامتیش رو به دست میاره. تا وقتی که بره دکتر و بفهمه یه مشکل واقعی داره و مجبور شه به جای بدنش به دکترها و داروهاشون...
-
احساس مفید بودن
شنبه 26 شهریور 1390 11:41
حقیقت اینه که من از درست کردن یه آبگوشت خوشمزه و دیدن رضایت توی چشمهای متین و نشستن لبخند روی لبش بیشتر احساس مفید بودن میکنم، تا نوشتن یه برنامهی پیچیده برای موبایل که شاید به درد خیلیها بخوره و کار خیلیها رو راه بندازه...
-
شهر من گمشده است...
چهارشنبه 23 شهریور 1390 06:59
وسط راه میفهمم که تاکسی اشتباهی سوار شدم. پیاده میشم. نزدیکترین ایستگاه مترو رو پیدا میکنم تا مسیر رفته رو برگردم. از پلههای مترو که میرم پایین، از دور سحر رو میبینم. خوشحال میشم که تاکسی اشتباهی سوار شده بودم. سحر داره به سمتم میاد. قدمهام رو تند میکنم. نزدیکتر که میرسم یادم میافته که سحر نیست. دو سالی...
-
بادکنک!
شنبه 19 شهریور 1390 18:40
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای براش بادکنک میخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته...
-
دختر پرتقالی
چهارشنبه 16 شهریور 1390 00:35
صفحه اول کتاب نوشته بود "تقدیم به کسی که زندگی را دوست دارد و من اون را از زندگی دوستتر دارم." نوشته به مرور زمان کمرنگ شده بود. من کتاب رو توی طرح تبادل کتاب با یکی از کتابهام عوض کرده بودم و نمیدونم کتاب چقدر بین آدمهای مختلف چرخیده بود و من چندمین نفری بودم که کتاب به دستم رسیده بود. نمیدونم اون کسی که...
-
از در و دیواره دنیا عطر یاد تو می باره...
یکشنبه 13 شهریور 1390 21:08
خیلی از ما آدمهای خاطرهبازی هستیم و سعی میکنیم خاطرهی روزهای خوب، اتفاقهای قشنگ و آدمهای دوستداشتنی رو هرجوری که هست حفظ کنیم. گاهی خاطرههامون رو مینویسیم. گاهی ازشون عکس و فیلم میگیریم و گاهی هم فقط توی ذهنمون نگهشون میداریم. اما من یه راه بهتر کشف کردم. خاطرههایی رو که میخوام برای همیشه موندگارشون کنم با...
-
گره ها
شنبه 12 شهریور 1390 09:34
اول از همه عیدتون مبارک همراه با کلی آرزوهای خوب. تعطیلات خوبی بود. خیلی خیلی خوب. یکی از گره هایی که مدتها بود افتاده بود توی زندگیمون و با هیچ دندونی باز نمی شد، خیلی راحت با دست باز شد. الان من و متین خیلی خوشحالتریم. خیلی آرومتریم. اما خب من هنوز یه گره دیگه هم پیش روم دارم که انقدر زل زدم بهش که دیگه هیچ جای دیگه...
-
راز خورش کرفس
یکشنبه 6 شهریور 1390 05:41
من هیچ وقت خورش کرفس دوست نداشتم. یعنی هر وقت مامان درست میکرد عزا میگرفتم و کلی بهش غر میزدم. ولی چارهای نبود. هرازچندگاهی مامان درست میکرد و منم با دلخوری میخوردم. تا اینکه یه روز داشتم با همکارم توی شرکت غذا میخوردم. کرفس داشت. غذای مورد علاقهاش!! هی بهم تعارف کرد، هی گفتم ممنون. هی اصرار کرد. آخر توی...