-
قلم هوشمند
شنبه 5 شهریور 1390 08:31
دیروز متین کشونکشون من رو برد نمایشگاه قرآن. روز آخرش بود و متین میخواست یه چیزی برای مامانش بخره. راستش منم حرفی نداشتم که بریم و اون چیز رو بخره. فقط از این میترسیدم که همون طور که هر شب از سر کنجکاوی میشینه بیــست و سی میبینه و حرص میخوره، توی نمایشگاه هم از سر کنجکاوی سر از غرفههای بصــیرت و دشمنشناسی و...
-
درمانهای کاربردی در نیمه شب!
سهشنبه 1 شهریور 1390 08:17
من معمولا وقتی از خواب بیدار میشم تا چند ثانیه دنیا رو هچلهف(!) میبینم. فکر کنم خیلیا اینطوری باشن. یعنی خواهرم هم میگفت همینطوریه! مثلا یه نوشتههایی روی دیوار میبینم که البته هیچوقت نمیتونم بخونمشون. یا روی سقف ترک میبینم. یا بالای سرم عنکبوت میبینم و ... اوایل که اینجوری شده بودم هر دفعه که از خواب بیدار...
-
...
یکشنبه 30 مرداد 1390 17:09
شب نوزدهم تنها کاری که کردم این بود که رفتم زیر آسمون نشستم و هی این قسمت جوشن کبیر رو خوندم: "یَا رَبَّ الْبَیْتِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الشَّهْرِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ یَا رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ یَا رَبَّ الْحِلِّ وَ...
-
رویدادهای هوشمند
شنبه 29 مرداد 1390 14:54
زندگی چیز عجیب غریبیه! مال من که اینجوریه! هروقت از بالا بهش نگاه کنم شگفتزده میشم. توی تمام اتفاقهای زندگیم یه هوشمندی جریان داره. تمام اتفاقهای تلخ و شیرینش هوشمندانه رخ دادن. نمیدونم چه جوری توضیحش بدم. ولی میتونم یه مثال سادهاش رو براتون تعریف کنم: "این ترم یه پروژه داشتیم که چند روز پیش به صورت...
-
این شبها
سهشنبه 25 مرداد 1390 09:29
چند شبی هست که توی ایوون میخوابیم. از همون شبی که دوستم سعیده اومد خونهمون و اصرار کرد که شام رو ببریم توی ایوون بخوریم. هوا اونقدر خنک و لذیذ بود که بعد از اینکه مهمونها رفتن دلمون نیومد برگردیم توی خونه. پشهبند رو زدیم همون بیرون و خوابیدیم. توی این چند شب یه عالمه شهاب دیدیم. نمیدونم اتفاقیه یا فصلشونه!! ولی...
-
رود
سهشنبه 25 مرداد 1390 08:41
آرامش اگه ظاهری باشه و واقعی نباشه، یعنی از درون آدم، از قلب آدم سرچشمه نگرفته باشه، یعنی براساس موقعیت و شرایط بیرونی شکل گرفته باشه، اون وقت آدم دربرابر تغییر، مقاومت نشون میده. میترسه کوچکترین تغییری توی شرایط زندگیش آرامش ظاهریش رو بهم بریزه. امروز که یه روز عزیز توی یه ماه عزیزه آرزو میکنم که همهمون، من، متین...
-
بابا لنگ دراز
یکشنبه 23 مرداد 1390 14:30
حوصلهام کم شده این روزا. دلیل هم زیاد دارم واسهش. ولی دلیل اصلیش یه جور بلاتکلیفیه برای آینده و تفاوت توی رویاهای من و متین. تفاوت توی برنامههایی که متین برای آیندهاش داره و چیزایی که من دلم میخواد توی آینده بهش برسم. این تناقضه آدم رو سردرگم میکنه. هر چند روز یه بار هم میشینیم با هم حرف میزنیم و یکیمون قانع...
-
موفق، نه برنده!
جمعه 21 مرداد 1390 18:29
استادمون لیست نمرهها رو زده توی سایت. اسم من اوایل لیسته. نمرهم رو نگاه میکنم و بعد یواش یواش بقیه لیست رو نگاه میکنم و ته دلم خدا خدا میکنم که نمره کسی از من بالاتر نباشه. نیست. ته دلم غنج میره از لذت برنده بودن، نه لذت موفق بودن. اما بعد از اینکه لذتم کمرنگ میشه. عذاب وجدانم پررنگ میشه. عذاب وجدان از اینکه...
-
گدای کور
پنجشنبه 20 مرداد 1390 11:05
پدربزرگم تعریف میکرد که قدیما یه گدا توی محلهشون بوده که برای اینکه جلب ترحم کنه و پول بیشتری جمع کنه یه عینک دودی میزده به چشمش و یه عصا میگرفته دستش و تلوتلوخوران توی محله راه میرفته و ادای آدمهای کور رو درمیآورده. سالها بعد یه روز پدربزرگ برمیگرده به اون محله و میبینه این مرد هنوز هم داره گدایی میکنه. با...
-
یهقل دوقل
دوشنبه 17 مرداد 1390 11:22
کیف صورتی کوچیکش رو آورد و کنارم نشست. در کیفش رو باز کرد و پنج تا سنگ کوچیک و صیقلی از توش درآورد. - خاله یهقل دوقل بلدی؟ سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمهاش. توی چشمهای عسلی خوشرنگش. توی چشمهای صاف و بدون غبارش. - آره عزیزم، بلدم. سنگها رو ریخت توی دستم. - من زیاد بلد نیستم. بهم یاد میدی؟ سنگها رو ریختم روی زمین....
-
دو صد نور به قبرش بارد!
دوشنبه 17 مرداد 1390 02:29
مگسی را کشتم، نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد، مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم! "حسین پناهی"
-
در انتظار سحر!
دوشنبه 17 مرداد 1390 01:27
خیلی دیر شده برای خوابیدن. اگر الان بخوابم سحر بیدار نمیشم. شبهایی که بلافاصله بعد از افطار می خوابیم هم سحر به زور بیدار می شم. تازه همین جوریش که با سحری روزه میگیریم آخراش کم میاریم چه برسه به اینکه بخوایم سحری نخورده روزه بگیریم. * * * دیروز عصر تینا رو دیدم. ساعت چهار بعدازظهر با هم قرار گذاشته بودیم. موقع رفتن...
-
صداقت
پنجشنبه 13 مرداد 1390 11:15
یکی دیگه از چیزایی که توی این سریال وجود داره و خیلی دوستداشتنیه اینه که آدمها در بدترین موقعیتها هم زبونشون به دروغ نمیچرخه. راستگوییشون قشنگ هست، اما از اون قشنگتر اینه که جرات گفتن حقیقت رو هم دارند. شبیه ما نیستن که خیلی وقتها به خیال خودمون دروغ نمیگیم ولی حقیقت رو هم نمیگیم و پنهانش میکنیم. معنی این صداقت...
-
حق داشتی مرا نشناسی...
چهارشنبه 12 مرداد 1390 10:47
بهش زنگ زدم. بعد از ده ســــــــــــــــال. گفتم: سلام. فلانیم! (فامیلیم) گفت: واااااااااااای، مستانه تویی؟ سلام به روی ماهت عزیزم. خوبی؟ مطمئن بودم که هرکس دیگهای بود اولش من رو نمیشناخت. یا اگه میشناخت خودش رو میزد به نشناختن. و مطمئنم که "چه عجب یاد ما کردی!" رو یه جوری توی همون چندتا جملهی اول جا...
-
منطقه نظامی
سهشنبه 11 مرداد 1390 08:29
خیلی دلم میخواد صبحها بعد از سحری برم بیرون قدم بزنم. هوا عالیه و آسمون پر از ستاره. ولی جرات نمیکنم تنهایی برم. متین هم که اصلا پایه نیست و سحری خورده و نخورده، نماز خونده و نخونده، برمیگرده توی تخت. من ولی خواب بعد سحری رو اصلا دوست ندارم. انگار قلبم میگیره. حالا شاید فردا دلم رو زدم به دریا و تنهایی رفتم تا ته...
-
پنجشنبه بهشت است!
دوشنبه 10 مرداد 1390 15:22
روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند؛ شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه دختر ترشیده توباخانم است: دراز، لاغر، با چشمهای ریز بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش، الکی، آن وسط میچرخد. دوشنبه شکل آقای حشمتالممالک است: متین، موقر، با کت و شلوار خاکستری و عصا. سهشنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز...
-
ماه رمضان
دوشنبه 10 مرداد 1390 12:58
می خوام تلاش کنم توی این ماه بیشتر از اینکه صرفا گیرنده باشم، فرستنده باشم یا حداقل گیرنده/فرستنده باشم.
-
شوق + تشبیه!
یکشنبه 9 مرداد 1390 11:10
دستم می لرزه. دلم هم. چقدر انتظار کشیدم. + چقدر به خودم گفتم که تا وقتی منتظری هیچ اتفاقی نمی افته و چقدر ادای آدمهایی رو درآوردم که منتظر نیستن. ولی فقط اداشون رو درآوردم. تمام اردیبهشت رو انتظار کشیدم. خرداد رو هم. تیر که شد دیگه آروم آروم انتظارم کمرنگ شد. این روزا دیگه انتظار حتی از ته ذهنم هم پاک شده بود. اما...
-
عکس تکی!
شنبه 8 مرداد 1390 08:45
پسره توی رودخونه، وسط تنگه وایساده بود. دوستش به سختی یه ذره از کوه رفته بود بالا و یه زاویه خوب پیدا کرده بود که از پسره یه عکس تکی خوشگل بندازه. یک، دو، هنوز سه رو نگفته بود که سه چهارتا از دوستاش خودشون رو انداختن توی عکس و عکس تکی رو تبدیل کردن به یه عکس دستهجمعی. عکاس از اون بالا داد زد حالا که اومدین درست...
-
غیرممکن...
پنجشنبه 6 مرداد 1390 09:48
این چند روزه خیلی سخت، زحمت کشیدم. هر روز از پنج صبح بیدار بودم و تا یک و دوی شب! یه کاری داشتم که میخواستم تمومش کنم. خیلی عجلهای نبود، هنوز برای انجامش فرصت داشتم، ولی دلم میخواست زودتر تموم شه و خلاص شم. روزی اولی که قرار شد این کار رو انجام بدم، بهش به چشم یه کار غیرممکن نگاه میکردم. دیشب اما کار غیرممکنم،...
-
ما دهه شصتیهای خودخواه
سهشنبه 4 مرداد 1390 07:50
هربار که میرفتم کتابخونه یه لیستی همراهم میبردم که اونجا سردرگم نشم. معمولا هم لیستم رو از توی این لیستهای 100 کتاب که باید قبل از مرگ بخوانید و ... که نمونههاش توی اینترنت زیاده انتخاب میکردم. ولی راستش هربار تقریبا فقط یکی از سه تا کتابی رو که گرفته بودم دوست داشتم و با لذت میخوندم. دومی رو به زور میخوندم و هی...
-
...
دوشنبه 3 مرداد 1390 06:58
می خوام یه ختم قرآن بذارم برای هیوای عزیز که متاسفانه 40 روزه که بین ما نیست... هرکس می تونه توی ماه رمضون یه جز قرآن به نیت هیوا بخونه، لطفا توی کامنتها اعلام کنه... 1 hiva 11 ساناز 21 لیلا 2 مریم 12 میرزابنویس 22 یک فنجان آرامش داغ 3 محیا 13 نینا 23 چیکا 4 غزل 14 ژرفا 24 شادی 5 آزاده 15 تینا 25 رها 6 صحبا 16 باران...
-
تفریح در کلهی سحر!
شنبه 1 مرداد 1390 09:10
خورشید یواش یواش داره خودش رو میکشه بالا. نصف صورتش از پشت دیوار کوتاه کناری پیدا شده و نصف دیگهاش هنوز پشت دیوار پنهانه. نصف ایوون گرم شده و نصف دیگهاش هنوز حال و هوای خنک سحرها رو داره. شیر آب رو باز میکنم تا به گلدونها آب بدم. اول آب بیرون نمیاد و بعد که من دارم سعی میکنم بفهمم مشکل چیه یهو با فشار میاد بیرون...
-
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است...
پنجشنبه 30 تیر 1390 21:01
صدای وز وز پشه قطع میشه. با چشم دنبالش میگردم. روی پشهبند درست بالای سرم پیداش میکنم. توی زاویهی بین چشم راست من و ماه نشسته و چشم چپم رو که میبندم ماه میگیره. دست و پا میزنه که از توری رد شه و بیاد تو. نمیدونم فکر کرده این تو چه خبره. نمیدونم چرا حاضر شده آزادیش رو با ذرهای غذا بُر بزنه؟ نمیدونم می دونه...
-
Come Back
پنجشنبه 30 تیر 1390 11:27
Sarah: Why does she hate me, Mom? Mother: Daughters hate their mothers. I think it's a law of nature. But you know what? Then they come back. Paretnhood
-
هست و نیست!
چهارشنبه 29 تیر 1390 15:16
آقای رئیس نیست. متین نیست. همکار دست چپی نیست. همکار روبهرویی نیست. همکار اتاق بغلی نیست و ... فقط منم و همکار دست راستی و یه کولر که بادش مستقیم میخوره توی چشمهام و نمیذاره چشمهای خوابآلودم به این آسونیا باز بمونه. توی گودر هیچی نیست. توی فیـــسبوک هیچکی نیست. توی وبلاگم پرنده پر نمیزنه. فقط منم و چراغ سبز یکی...
-
parenthood
چهارشنبه 29 تیر 1390 09:03
تا چند سال پیش فرهنگ ما و فرهنگ دیگران خیلی با هم فرق داشت. مشکلات ما و مشکلات دیگران، نوع زندگی ما و نوع زندگی دیگران همه و همه تفاوتهای اساسی با هم داشت. ولی توی این سالها و با وجود اینترنت و ماهــواره و کلا ارتباطات دیگه فاصلهی ما و اون بیرونیها خیلی هم زیاد نیست. حالا دیگه مشکلات و مسائلی که یه پسر شونزده هفده...
-
خاطره
چهارشنبه 29 تیر 1390 08:41
خاطره یک مکان است، جایی واقعی که آدم میتواند از آن دیدن کند . . چند دقیقه ماندن در میان مردگان خیلی هم بد نیست. تیمبوکتو - نوشتهی پل استر
-
مسیر دهدقیقهای
سهشنبه 28 تیر 1390 09:00
هر وقت بدون ماشین برم خونهی مامانبزرگ، یه مسیر ده دقیقهای رو باید پیاده برم. از همون بچگی یعنی از همون وقتی که از مدرسهی نزدیک خونهی مامانبزرگ اومدم بیرون و رفتم یه مدرسه دورتر، هر وقت که این مسیر ده دقیقهای رو میام چشمم دنبال دخترهای هم سن و سال خودم میگرده. یه دوست، یه دوست خیلی خوب رو توی اون مدرسه جا...
-
جنگل کارا
یکشنبه 26 تیر 1390 16:39
و اما نتایج کوهنوردی - جنگل خوابی : 1 - سرما زدگی : به دلیل سرمای بیش از حد هوا در شب. 2 - آفتاب سوختگی : به دلیل تابش مستقیم آفتاب در روز. 3 - دستهایی سیاه : به دلیل استعمال بیش از حد گردو و شاتوت. 4 - دوستهای تازه : به دلیل همراه بودن با چند همسفر دوست داشتنی. 5- تصمیمات جدید: به دلیل فرصت و صحبتی چند ساعته با متین....