-
شب و ...
شنبه 25 تیر 1390 14:26
یکی از کارهای موردعلاقهی من ساک بستنه! البته اوایل ساک بود، الان مدتیه شده کولهپشتی. اول اول که یه چمدون بود که حتی تو صندوق عقب ماشین هم جا نمیشد! بعد شد یه چمدون کوچیکتر، بعدتر شد یکی از این ساکهای برزنتی سبک و حالا شده یه کولهپشتی کوچولو! خلاصه یکی از کارایی که توی این سه سال توش پیشرفت داشتیم سبُک سفر...
-
تاوان
شنبه 25 تیر 1390 14:26
یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است ولی امان که اگر در گلو بماند نان جناب عشق عجب باغبان بی رحمی است دو لاله چیدن از آن باغ و این همه تاوان؟ شاعر: علی حیات بخش
-
چمدان چرخدار
جمعه 24 تیر 1390 14:35
گاهی آدم از تعجب شاخ درمیآورد یک کسی پیدا میشود و فکری دارد که تا به حال به فکر هیچکس دیگر خطور نکرده است، فکری چنان بینقص ولی ساده که آدم از خودش میپرسد چهطور زمین تا به حال بدون آن بر مدار خود چرخیده است. مثلا چمدان چرخدار . چقدر طول کشید تا اختراعش کنیم؟ سی هزار سال چمدانهایمان را به زحمت حمل کردیم، عرق...
-
مسیر سبز
چهارشنبه 22 تیر 1390 15:32
وسایلم رو میذارم توی ماشین و سبک راه میوفتم لابهلای درختها. با اینکه آفتاب هنوز وسط آسمونه اما نمیتونه از لابهلای درختهای زیاد و به هم فشردهی پارک خودی نشون بده. هوا خنکه و فوارههایی که جابهجا چمنها رو آب میدن خنکی هوا رو لذت بخشتر میکنه. اوایل مسیر شلوغتره. پسرهایی که با لباس ورزشی میدون و نرمش میکنن. یه...
-
برای ثبت در تاریخ!
یکشنبه 19 تیر 1390 19:08
یک تصمیم جدید شوقآور گرفتم. (در زمینهی کاری - تحصیلی!) تصمیمی که مطمئنم بعدها بارها و بارها به خاطرش خودم رو ملامت میکنم. ولی در انتها، اون روزی که به نتیجه برسه به خاطر یه همچین تصمیمی توی یه همچین روزی خوشحال خواهم بود. این تصمیم کلی انگیزه جدید بهم میده برای زندگی کردن، برای جلو رفتن، برای جنگیدن با سختیها......
-
آلوئه ورا
یکشنبه 19 تیر 1390 09:02
از اصفهان برای خودمون چندتا برگ آلوئه ورا سوغاتی آوردم. صبح هنوز از راه نرسیده مواد داخل برگها رو درآوردم و با آب و شکر ریختم داخل قابلمه. حالا منتظرم ببینم از توی قابلمه شربت درمیاد یا کمپوت یا مربا یا هیچ کدام!؟ پ.ن: این لینک هم برای اینکه حالا که زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین دست خالی برنگردین و اطلاعات مفیدی در...
-
سالگرد؟
سهشنبه 14 تیر 1390 19:21
راستش نه من، نه متین یادمون نیست نامزدیمون چه روزی بود. من می گم هفتم تیر بود و متین هم بین چهاردهم و پونزدهم دوبه شکه! به هرحال من به نظر متین احترام می ذارم و از همین تریبون چندمین* سالگرد نامزدیمون رو به متین نازنین و مهربون و دوست داشتنی تبریک می گم. * من حتی سالش رو هم درست حسابی یادم نیست و باید بشینم حساب کتاب...
-
...
سهشنبه 14 تیر 1390 18:24
وقتی روز تولد شمسی و روز تولد قمریت برای دومین بار برهم منطبق می شن، یا به هم خیلی نزدیک می شن، یعنی دوره ی جوونیت رو به پایانه. وقتی برای سومین بار به هم منطبق می شن، یعنی دیگه پیر شدی و فرصت زیادی نداری. وقتی برای چهارمین بار روی هم می افتن... اوووه! تو هنوز زنده ای؟
-
آقا یا خانوم نیکویی!
یکشنبه 12 تیر 1390 10:43
هفته پیش قرار بود به بسته با پست پیشتاز حداکثر ظرف 48 ساعت به دستم برسه. دو روز موندم توی خونه منتظر، خبری نشد. در واقع چندتا سیدی بود که بعد از اینکه خبری از پست نشد دانلودش کردم و دیگه از خیر پست و پستچی گذشتم. دیروز رفتم توی سایت پست چک کنم ببینم چه خبر! دیدم نوشته بسته تحویل داده شد و عکس امضای تحویل گیرنده رو هم...
-
نوشتن حقیقت
شنبه 11 تیر 1390 19:04
تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچ وقت خوانده نشدن نوشته هایت است. نه توسط کسی و نه حتی، مدتی بعد توسط خودت. آدمکش کور - مارگارت آتوود
-
مادهی توهمزا
شنبه 11 تیر 1390 14:51
شلوار لی مادهایست توهمزا که بر اثر مرور زمان گشاد میشود و شما را دچار توهم "خودلاغرپنداری" می کند. برای رهایی از توهم ایجاد شده توسط این ماده کافی است آن را بشویید و پس از اینکه خشک شد برای پوشیدنش تلاش کنید. آن چنان ضایع میشوید که نگو!
-
دلی که آفتاب گرفت!
پنجشنبه 9 تیر 1390 08:15
توی مسجدالنبی یه جاهایی سقفها متحرک بود و معمولا نیمههای شب یا سحرها کنار میرفت و آسمون پیدا میشد. منظره بینظیری بود دیدن آسمون و ستارهها وقتی کنار ستونهای مسجدالنبی نشستی. ولی یه روز سرظهر، موقعی که نماز تموم شد و همه منتظر نشسته بودن تا درها بازشه و برن بین منبر و محراب نماز بخونن، یهو چندتا از سقفها رفت کنار....
-
یک روز سخت
چهارشنبه 8 تیر 1390 14:09
چند روز پیش با حال نزار از دندونپزشکی اومدم خونه. اونم سرظهر و تو اوج گرما و بعد از اینکه سه چهارتا ماشین سوار و پیاده شدم. بیحسی دندونم رفته بود و دندونم درد داشت و دهانم هم پر از خون بود. یعنی تنها چیزی که دلم میخواست این بود که برسم خونه و بپرم زیر دوش. کلید رو که توی در چرخوندم در باز نشد. دهبار، پونزدهبار...
-
کلمات مرده
سهشنبه 7 تیر 1390 09:35
سرت را قدری بیاور جلوتر تا باز هم آهستهتر بگویم: بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب . کتاب ها، تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند. تو در کوچهها انسان خواهی شد نه در لابهلای کتاب ها. تو در کوهها، در جادهها، و در...
-
نقطهی روشن
دوشنبه 6 تیر 1390 09:34
از وقتی یادم میاد همیشه هروقت زندگی بهم سخت میگرفت و اذیتم میکرد، ناخودآگاهم شروع میکرد به گشتن توی آینده. اونقدر میگشت تا یه نقطهی روشن توی آینده پیدا میکرد یا ایجاد میکرد. یه مثال سادهاش سال کنکور بود. یعنی من توی تمام اون یه سال به این دلخوش بودم که فردای کنکور میریم سفر. سفر همیشه برام یه نقطه روشن محسوب...
-
اوقات فراغت
یکشنبه 5 تیر 1390 13:42
* یه وقتایی پیش میاد که فکر میکنم این وبلاگ رو ببندم و برم پی کارم. وقتهایی که سرم زیادی شلوغه، یا زیادی خلوته و چیزی برای نوشتن پیدا نمیکنم. اما هروقت برمیگردم و یه نگاهی به آرشیو میکنم یه خاطراتی برام زنده میشه و یه چیزای جالبی توی نوشتههام پیدا میکنم که می فهمم این وبلاگ چقدر برام باارزشه و چه خاطراتی رو...
-
تابستون
شنبه 4 تیر 1390 09:10
همه عشقم این بود که تابستون بشه و دخترخاله چندشب بیاد خونهمون و از صبح تا عصر سهتایی کشبازی و آببازی کنیم و عصری که بابا اومد خونه همراه خاله و مامانبزرگ بریم پارک یا شهربازی یا ... عاشق تابستون بودم که عموها و عمهها و دخترعموها از اصفهان بیان تا باهام بازی کنیم و حرف بزنیم و بریم گردش و خرید و ... حالا اما دیگه...
-
درمان سوختگی
یکشنبه 29 خرداد 1390 21:12
من خیلی خودم رو میسوزونم. یعنی هربار که اتو کنم و هربار که غذا درست کنم یه جاییم رو میسوزونم(با یه ذره اغراق). اوایل وقتی میسوختم سریع میرفتم خمیردندون میذاشتم روش که ظاهرا یک کمی خنک میشد، ولی واقعا اتفاق مثمرثمری نمیوفتاد و فایدهی زیادی نداشت. بعدها پماد سوختگی خریدم و گذاشتم دم دست که اون هم از بوی بدش که...
-
شب امتحان
شنبه 28 خرداد 1390 04:11
فردا امتحان دارم. و با وجود ده روز فرجه، هنوز یه فصل رو درست و حسابی نخوندم. ساعت نزدیک چهاره و من هنوز بیدارم. و البته بین بیداریم و اون فصل نخونده هیچ ارتباطی وجود نداره. اون فصل رو نخوندم چون اونقدر نچسبه که هیچوقت حس اینکه بهش نزدیک بشم رو پیدا نکردم. بیدارم چون داشتیم برنامه هفت رو میدیدیم و بعد از اون هم دیگه...
-
هرگز رهایم مکن
چهارشنبه 25 خرداد 1390 09:02
بچه که بودم، شب امتحان که می شد، رمانهام رو لای کتابهای درسیم قایم می کردم و دور از چشم مامان تندتند میخوندمشون که یک کمی هم وقت برای مرور کردن درسهام بمونه. حالا هم شب امتحانه. ولی دیگه نه از کتابهای درسی خبریه (همه چیز به صورت pdf و توی کامپیوتر) و نه از مامان که بخواد مواظبم باشه. ولی باز هم هیچی به اندازه خوندن...
-
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟
دوشنبه 23 خرداد 1390 08:15
سرش رو انداخته پایین و قدم میزنه. تا ته کوچه میره و برمیگرده وقتی میرسه به سر کوچه سرش رو بلند میکنه و چشمهاش رو ریز میکنه و زل میزنه به ته کوچه. هیچکس نیست. نه حتی پرندهای که صداش سکوت کوچه رو بشکنه. هزاربار این مسیر رو میره و برمیگرده. هربار حرکتش آرومتر میشه. هر بار نگاهش کمسوتر میشه. بار هزار و یکم،...
-
فرار یا صلح
شنبه 21 خرداد 1390 11:29
کاغذها رو ازم گرفت و سه چهار بار از بالا تا پایین مرورش کرد. - حالا چی؟ فراموشش کردی؟ - نه، فقط دیگه بهش فکر نمیکنم. یعنی از فکر کردن بهش فرار میکنم. پوزخندی زد که از صدتا فحش بدتر بود. همیشه همینجوری بود. خشن و بیملاحظه. - مث همه آدمهای ضعیف فرار میکنی. هیچ وقت از کسی یا چیزی فرار نکن، هیچ وقت مشکلاتت رو حل نشده...
-
صبح آرزوها!
جمعه 20 خرداد 1390 06:13
وقتی بیدار می شم که صدای اذون صبح میاد. این یعنی لیلهالرغائب تموم شده. ولی خیلی مطمئن نیستم که هنوزم نشه آرزو کرد. سجادهم رو برمیدارم و میرم توی ایوون. باد از همیشه تندتره و خنکتر. اونقدر که بوی انواع و اقسام گلها رو با خودش همراه کرده. از بوی یاسهای امینالدولهی خونهی همسایه بگیر تا نسترنهای و رزهای خونهی...
-
دو به شک
چهارشنبه 18 خرداد 1390 08:28
هی عکسش رو جلوم باز میکنم. هی زل میزنم به چشمهاش و هی به این فکر میکنم که این چشمها همون چشمهاییه که من میشناختم؟ همون چشمهایی که اولین بار توی زندگیم غرق شدن رو بهم یاد دادن؟ شک دارم، به این که این چشمها هنوز همون چشمها باشن... دو به شکم که شش آخر رو هم وارد کنم و دکمه سبز رو فشار بدم، یا اینکه گوشی رو بندازم...
-
سفر
دوشنبه 16 خرداد 1390 13:44
(آقا) امیرحسین داره کبابهایی رو که از شب قبل آماده سازیش رو شروع کرده، توی قابلمه تکون میده تا با نمک و آبلیمو مخلوط بشن و به قول خودش با لبهامون بازی کنن. متین داره گوجهها رو روی ذغال باد میزنه. علی (آقا) گوشه آلاچیق نشسته و کتاب میخونه. ندا داره توی باغ با پسر کوچولوی مهربونش بازی میکنه. سعیده پسر دوست داشتنیش...
-
جوجه تیغی
جمعه 13 خرداد 1390 02:26
* امشب، عروسی خانم سین و آقاوحید بود که من از همین تربیون رسما بهشون تبریک می گم و براشون آرزوی خوشبختی می کنم. متین امشب خیلی خوشحال بود. خیلی بیشتر از اون مقداری که یه دوست از عروسی دوستش خوشحال می شه. خوشحالیش بیشتر شبیه برادر داماد، پدر داماد و خلاصه یه چیزی توی این مایه ها بود. * از عروسی که برگشتیم داشتیم ماشین...
-
تاریخ
سهشنبه 10 خرداد 1390 09:44
یادم رفته بود چه مصیبتی با درسای حفظی و خوندنی دارم. یادم رفته بود بلد نیستم چیزی رو حفظ کنم. یادم رفته بود تو دوره لیسانس هم کمترین نمرههام نمره درسهای عمومی بود. یادم رفته بود وگرنه نمیرفتم درس اختیاریم رو از رشتهی آیتی بردارم و حالا دوباره به همون مصیبت گرفتار بشم. حتی انگار یادم رفته بود سر امتحانهای تاریخ...
-
تیکر جادویی!
دوشنبه 9 خرداد 1390 13:20
پنج شش سال پیش بود که این تیکرها مد شده بود و همه یکی یا چندتا از این تیکرها میذاشتن توی وبلاگشون و تاریخهای مهمشون رو توش مشخص میکردن. تاریخ ازدواجشون رو، سالگردشون رو، تولد بچهشون رو و ... اون موقعها من نه وبلاگ داشتم و نه هیچ تاریخ مهمی پیش روم بود، ولی دلم میخواست منم یه دونه از اینا داشته باشم. این بود که...
-
حسرت
یکشنبه 8 خرداد 1390 08:37
تو بچگی و نوجوونی، خیلی چیزا بود که دلم میخواست داشته باشم. خیلی کارا بود که دلم میخواست بکنم، اما نداشتم و نمیتونستم انجام بدم. به خاطر شرایط زمانی و شرایط زندگی و یا حتی به خاطر غروری که اجازه نمیداد خیلی چیزا رو از دیگران درخواست کنم و ... به مرور زمان خیلی از این خواستهها کمرنگ شدن و خیلیهاشون هم کلا فراموش...
-
دوست داشتنیها...
سهشنبه 3 خرداد 1390 10:42
همهی ما زندگیمون رو مدیون پدر و مادرمون هستیم. مدیون لطفها و محبتهاشون. مدیون زحمتها و بزرگواریهاشون. همه ما زندگیمون رو مستقیما مدیون پدر و مادرمون هستیم. ولی من نه فقط مستقیم، خوشبختیم رو غیرمستقیم هم مدیونشونم! راستش من مادر و به خصوص پدر خیلی مهربونی دارم. که نه فقط به ما که به همه خیلی محبت کردن و میکنن. پدری...