-
...
دوشنبه 2 خرداد 1390 11:00
عاشق غروبهام که هوا یک کم خنک می شه و زیر انداز رو می برم و پهن می کنم توی ایوون و با یه دست بالش و کتابم رو دستم می گیرم و با یه دست سبد گوجه سبز رو. می رم و دراز می کشم و زل می زنم به آسمون و فکر می کنم اگه قرار باشه توی زندگی بعدی تبدیل به یه موجود دیگه بشم، دلم می خواد یه پرنده بلند پرواز باشم که می تونه تا...
-
سرهمی!
شنبه 31 اردیبهشت 1390 12:47
هفته پیش چهارشب مهمون داشتم. شنبه و یکشنبه، پنجشنبه و جمعه. راستش برای اینکه متین یه شب بذاره دوستهام رو دعوت کنم مجبور شدم این همه بهش رشوه بدم و سه شب مهمونهاش رو که شامل دوستها و فامیلاش بود دعوت کنم! (شوخی می کنم البته خیلی وقت بود که باید مهمونی می دادم و از زیرش در می رفتم.) اینکه شیوه مهمونی دو شب پشت سرهم بود،...
-
انعکاس بهشت
سهشنبه 27 اردیبهشت 1390 21:08
عزیزکم، اردیبهشت را بیش از همیشه به تماشا بنشین، شاید که انعکاس بهشت باشد. نازنینم، اردبیهشت را بیش از همیشه به سفر برو، در دشتهای سبز با شقایقهای سرخ، سرخوشانه قدم بگذار. در جنگلهای باران خورده شادمانه برقص. اردیبهشت مسیر هر روزه ات را عوض کن. به کوچه پس کوچه های قدیمی شهر برو. آنجا که بوی پیچهای امین الدوله می پیچد،...
-
Pay It Forward
سهشنبه 27 اردیبهشت 1390 00:59
راستش این مدت فیلم زیاد دیدم، ولی فیلمی که ارزش دیدن داشته باشه و یه چیزی توش باشه ندیدم یا اگه دیدم اونقدر معروف بود که نیازی به معرفی کردن نداشت. اما امروز از دیدن یه فیلم واقعا لذت بردم. خیلی اطلاعات سینمایی ندارم که بدونم این فیلم خوش ساخت بود یا بدساخت، هنری بود یا نه ولی حداقل ایده اش رو خیلی دوست داشتم. فیلم با...
-
مهمونی
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 10:12
تصمیم داشتم از مهمونا توی ایوون پذیرایی کنم. تعدادشون زیاد بود و توی هال به سختی میشد سفره انداخت. همه وسایل لازم رو هم جور کرده بودم. قبل از اینکه مهمونا بیان زیراندازها رو انداختم و به شیوهی اصفهانیای قدیمی دورتا دور رو پتو پهن کردم و بالش هم گذاشتم برای تکیه دادن. خلاصه همهچی خوب بود. اومدم تو که به غذام سر...
-
بیماری ناشناخته
شنبه 24 اردیبهشت 1390 11:14
چندوقتی بود هرروز صبح که از خواب بیدار می شد تمام بدنش ورم می کرد. چند روزی نیومد شرکت ولی روزهای بعد که میومد انقدر ورم داشت که دوبرابر چاقتر از قبل به نظر میومد. حتی پشت پلکهاش هم پف می کرد و چشمهاش درست باز نمی شد. کم کم تا عصر یک کم بهتر می شد ولی فردا روز از نو و روزی از نو. خلاصه خیلی وحشتناک بود و کارش شده بود...
-
سبزیکاری
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 09:45
گفته بودم خونهتکونی که تموم بشه سبزه هم سبز میکنم. حالا سبزههام سبز شدن... سبز شدن و یواش یواش برگهای شاهی داره از لابهلاشون میاد بیرون. ریحونها هم کمکم دارن خودشون رو بالا می کشن... ولی از جعفریها هیچ خبری نیست!
-
نفر دوم
سهشنبه 20 اردیبهشت 1390 13:02
چه حسی پیدا می کنین اگه یه روزی بفهمین یه نفر بدون اینکه هیچ وقت بدونین و بهتون بگه هر روز و هرشب بهتون فکر می کنه؟ اگه بفهمین یه نفر هست که خیلی دوستون داره، بدون اینکه هیچ توقعی داشته باشه... من اگه جای نفر اول باشم هم خوشحال می شم و هم غمگین، غمگین از اینکه این حس رو ازم پنهان کرده و دونستن این همه دوست داشتن رو...
-
اوج
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 09:55
اگه می شد زندگی رو یه جایی متوقف کرد، من زندگیم رو همین جا متوقف میکردم... توی اوج... قبل از افتادن توی سرازیری...
-
شناور...
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 09:14
یه جوریم. هستم و نیستم. بین گذشته و آینده شناورم. بین خواب و بیداری معلقم. هرچی که هست، اینجا نیستم، توی این لحظه نیستم. همه جا هستم جز اینجا و این لحظه. احساس می کنم توی فضام، حتی احساس سبکی دارم. هیچ چیزی اونقدر برام اهمیت نداره، چون حس می کنم هیچ کدوم از چیزهایی که توی بیداری می بینم و می شنوم و اتفاق میفته خیلی...
-
دٌرٌست
سهشنبه 13 اردیبهشت 1390 11:18
مث تمام روزایی که فرداش امتحان دارم، امروز هم همش هوسهای عجیب و غریب میکنم! آخریش اینه که هوس کردم همین الان برم از دُرُست یه مانتو و دامن یا دامنشلواری بخرم... برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟ برم!
-
به بهانه روز معلم
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 18:49
اولین تجربه کاریم معلمی بود. تجربهای که به شدت با ارزش بود و البته ارزشش بیشتر از همه به این بود که من بفهمم اصلا و ابدا نمیتونم معلم باشم. سال دوم دانشگاه بودم. ریزنقش و مظلوم. شده بودم معلم بچههای سوم دبیرستان. تخس و شلوغ. راستش چیز زیادی از این یه سال معلمی یادم نیست. حتی اسم مدرسه رو هم یادم نمیاد. اما یادمه...
-
لبخند
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 17:34
یه دختری توی این شهر هست که هر روز صبح صورتش رو جلوی آیینه می شوره. اول به صورتش کرم می زنه و بعد یه لبخند می چسبونه روی لبهاشو و بعد هم لبخندش رو با رژ صورتی، رنگ می کنه. و هر شب جلوی آیینه ته مونده ی رژ و کرم رو همراه با ته مونده ی لبخند از روی صورتش پاک می کنه. در همین رابطه: غروب
-
انتظار
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 22:41
زندگی غیرمنتظره است و اتفاقهای خوب معمولا وقتی میوفتن که انتظارش رو نداری ولی من هنوز که هنوزه یاد نگرفتم که دست از انتظار کشیدن بردارم...
-
انگشت حسرت
جمعه 9 اردیبهشت 1390 20:10
شب از ساعت یک و دو که می گذره شعور آدم تحلیل می ره. حداقل برای من که اینطوریه. در عوض احساساتم غلیان می کنه! یعنی اصلا نباید کارایی رو که به شعور نیاز داره بذارم برای اون ساعت شب، چون مطمئنا وقتی صبح یه بار دیگه به کاری که کردم و نتیجه اش نگاه کنم سخت پشیمون می شم. دیشب ولی حواسم نبود! نصف شب بود و دلم برای یکی از...
-
ولز!
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 11:02
دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم رفتیم ایتالیا. فلورانس، تورین و چندتا شهر دیگه. از ایتالیا هم رفتیم ولز! شاید یه همچین خوابی زیاد عجیب به نظر نیاد، عجیب بودنش اینجا بود که من به جز فلورانس اسم بقیه شهرهایی رو که رفتیم، هیچوقت توی زندگیم نشنیده بودم. ولی الان که اومدم سرچ می کنم می بینم واقعا یه همچین شهرهایی توی...
-
کلاهبرداری؟
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 17:23
از حسینیه ارشاد که اومدم بیرون هی بارون تندتر و تندتر شد. بدون هیچ عجله ای تمام راه رو تا اتوبان همت قدم زدم و به راننده هایی نگاه کردم که شیشه ها رو داده بودن بالا تا مبادا یه قطره بارون بهشون بخوره. وقتی رسیدم توی همت خیس خیس بودم و پر از انرژی. چند دقیقه بعد متین رسید و سوارم کرد. متین هم مث تمام راننده ها شیشه رو...
-
جدایی نادر از سیمین
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 13:45
امروز بالاخره قراره بر یم و جدایی نادر از سیمین رو ببین م. این که چرا انقدر دیر، داستانی داره برای خودش! اونم یه داستان شرمآور! قضیه اینکه که توی همون هفته اول بعد از عید رفتیم سینما که ببینیمش. حدود ساعت ۶ رسیدیم و چون تا ساعت ۱۰ بلیط نبود، برای ساعت ۱۰ بلیط گرفتیم. اون روز از صبح سرکار بودیم و خیلی هم شدید کار کرده...
-
ترک اعتیاد
سهشنبه 6 اردیبهشت 1390 13:42
یه مدتیه تصمیم گرفتم کمتر وقتم رو توی اینترنت تلف کنم. نه این طوری که خودم رو مجبور کنم که کمتر بیام پای اینترنت، این طوری که انقدر مشغلههای دوستداشتنیتر برای خودم درست کنم که دیگه خودم تمایلی بهش نداشته باشم. فکر کنم تا حدی هم موفق شدم و البته که زندگی هم زیباتر شده و هم شگفتانگیزتر. چون این فرصت اضافه بیشتر صرف...
-
فاجعه!
سهشنبه 6 اردیبهشت 1390 08:29
دیروز یهو به سرم زد که ویندوز عوض کنم. هرچی فایل روی دسکتاپ و اینور اونور بود جمع کردم و ریختم تو یه کارتن و گذاشتمش یه جای امن و دیگه یه خیال خودم چیزی برای از دست دادن ندارم. ویندوز رو عوض کردم و برنامه های لازم رو هم نصب کردم و اومدم توی اینترنت. طبیعتا اولین چیزی که باز کردم وبلاگم بود که خب بدون مشکل آوردش. دومین...
-
درددل
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 22:51
درِ دل آدم با درددل باز میشه... منبع: فامیل دور! (عاشقشم!)
-
بهشت
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 09:41
اردیبهشته و هوا خنک و ملس یه نسیم ملایم و گاهی نم نم بارون بوی خاک، بوی گل، صدای پرنده ها کوه هایی که سبز شدن و ... ولی اینجا یه چیز دیگه هم هست که این بهشت زمینی رو کامل می کنه. بوی چوب سوخته. خیلی این بو رو دوست دارم. قشنگ حس جنگلهای شمال رو بهم می ده. حس خونه های روستایی که توش هیزم روشنه. هنوز بعد از سه سال...
-
صبر
شنبه 3 اردیبهشت 1390 08:16
حدود دو میلیون پول برای دادن به صاحبخونهمون گذاشته بودیم کنار و هنوز دو هفته تا مهلت تحویلشون مونده بود. پولها توی کشو بود و منم کاری به کارشون نداشتم تا اینکه یه روز شنیدیم یه نفر به یه نفر دیگه میگفت هرچی پول داری برو سکه بخر، قیمتش نجومی داره میره بالا. از فردای اون روز تا دو سه روز من قیمت سکه رو زیر نظر داشتم...
-
دارونما
چهارشنبه 31 فروردین 1390 14:52
چندوقت پیش توی کتاب جهان هلوگرافیک یه چیزایی راجع به دارونماها خونده بودم. خلاصهاش اینکه میگفت آزمایش رو خیلی از بیمارها نشون میده که توی خیلی از بیماریها این دارو نیست که باعث درمان میشه. بلکه فکر آدمه که باعث درمان میشه. مثلاً بیمار همین که فکر کنه این قرصی که داره میخوره مسکنه، دردش آروم میشه. حتی اگه اون...
-
روزهای خالی
چهارشنبه 31 فروردین 1390 08:30
این روزها خالیاند برای من. خالی از مشغله فکری و کاری. خالی از نگرانی، از اضطراب و ... این روزها با آماده کردن صبحونه برای متین، غذا دادن به پرندهها و آب دادن به گلها شروع میشن. با کنار زدن پرده و دیدن آفتاب. با باز کردن پنجره و نوازش نسیم. این روزها با کتاب خوندن و فیلم دیدن و کمی هم نیایش کردن ادامه پیدا میکنن....
-
حس خوب
دوشنبه 29 فروردین 1390 11:13
* یه حس خوبی میره زیر پوست آدم وقتی سختگیرترین استاد دانشکده که معمولا نصف بچهها رو میندازه، بهت بیست میده و بعد هم بهت ایمیل میزنه و ازت برای همکاری دعوت میکنه... * یه حس خوبی آدم رو قلقلک میده وقتی خونهتکونی تموم میشه و خونه برق میزنه. فقط مونده آجیل بخریم و منتظر مهمون بشیم. نه! یه کار دیگه هم مونده،...
-
تبوله
شنبه 27 فروردین 1390 19:38
تو خونهی ما کاهو هیچ وقت طرفدار نداشت. معمولا فقط وقتی مهمون داشتیم کاهو میگرفتیم و اونم مهمونا یه ذرهاش رو میخوردن و بقیه اش اونقدر میموند تا من تبدیلش کنم به کوکوسبزی. چندوقت پیش اما یه ایدهای به ذهنم رسید. از اون به بعد دیگه کاهو نخریدم و برای خودمون و مهمونا سالاد جعفری درست میکردم. یعنی ترکیبی از جعفری...
-
پریا...
جمعه 26 فروردین 1390 22:54
حقیقت اینه که هر آدمی یه نقشی توی این دنیا داره. یعنی هر آدمی که به دنیا میاد و هست، اگه نبود دنیا یه جور دیگه بود. هر آدمی اگه نبود یه چیزی توی دنیا کم بود. اما اینی که چند نفر این تفاوت رو حس میکنن و این تفاوت از چه نوعیه خیلی مهمه. یکی شاید اگه نبود زندگی یک نفر سختتر می شد. یکی دیگه اگه نبود زندگی یه میلیون آدم...
-
مسئله پیچیده!
سهشنبه 23 فروردین 1390 12:21
یه عادت بدی دارم که البته خیلیا دارن! اونم اینه که کارام رو میذارم توی آخرین زمان ممکن انجام میدم. دلیلم هم البته به نظرم منطقیه! مثلا حساب میکنم میبینم برای پروژهای که هفته دیگه باید تحویل بدم دو روز زمان لازم دارم. پس تا دو روز مونده به تحویل پروژه کاری انجام نمیدم! دلیل منطقیم هم اینه که خدا رو چه دیدی شاید...
-
انطاکیه
دوشنبه 22 فروردین 1390 08:05
انطاکیه شهر مرزی ترکیه و سوریه بود. این شهر قبلا توی سوریه بوده ولی الان مال ترکیه است و برای همین زبونشون ترکیبی از عربی و ترکی بود و کلا چیز قابل فهمی نبود. انطاکیه روی دامنهی کوه ساخته شده بود و از این جهت شهر خیلی قشنگی بود. و کلیسای اون معروف بود که میگفتن جز اولین کلیساهای بشر بوده و توی یه غار ساخته شده بود....