-
مهمون دوست داشتنی
دوشنبه 14 تیر 1389 07:18
با زهرا از بچهگی دوست بودیم. از خیلی بچهگی. یعنی شاید از وقتی که یکی دو سالمون بود. همبازی بودیم و با هم کلاسای قصه و ... میرفتیم و کلا به خاطر رفت و آمد خانوادگی زیادمون خیلی با هم دوست بودیم. هیچ وقت هم مدرسهای و همکلاسی نبودیم ولی معمولا تابستونا با هم میرفتیم کلاس و اردو و ... خلاصه رابطهمون زیاد بود. تا...
-
ماشیناریوم
یکشنبه 13 تیر 1389 09:24
یکی از کارایی که من توی روزای امتحاناتم میکردم و خیلی هم میچسبید بازی کردن با یه بازی کامپیوتری جذاب به نام machinarium بود. قهرمان بازی یه رباته که میخواد دوست دخترش رو که اسیر شده نجات بده! توی بازی هیچ دیالوگی وجود نداره و همه چیز فقط تصویریه. بعضی وقتها این ربات خاطرات تلخی رو از رنجهایی که بهش رفته به یاد...
-
اختاپوس!
شنبه 12 تیر 1389 20:27
قبل از بازی به متین گفتم آلمان چهارتا گل میزنه. حالا متین بهم می گه اختاپوووووس* * در آکواریوم دریایی اوبرهاوزن آلمان، اختاپوسی به نام " پل " نگهداری میشود که گویا تاکنون در پیشبینی نتایج جامجهانی، گل کاشته است!( + )
-
حرف اضافه
شنبه 12 تیر 1389 15:13
این روزا یک کمی خستهام. از نظر جسمی البته. به یه استراحت مبسوط خیلی نیاز دارم. هنوز خستگی امتحانها از تنم بیرون نیومده بود که مجبور شدم توی دو سه روز یه پروژه تحویل بدم و دیگه یکسره پای اون بودم. حالا هم که اون تموم شده، معلوم شده این پروژهای که توی شرکت دستمه رو باید تا آخر هفته تحویل بدم و این یعنی یه هفته کار...
-
یک داستان واقعی!
شنبه 12 تیر 1389 09:19
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری، به جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفاتره و از وسط جنگل رد میشه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم توی خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط...
-
کمک...
پنجشنبه 10 تیر 1389 11:02
کمک!!!!! میخواستم بگم یکی بیاد کمک کنه من تا عصر این دوتا مقاله رو ترجمه کنم و با هم مقایسه کنم و یه گزارش و یه پاورپوینت هم از روش درست کنم! ولی همین که اون کمک رو اون بالا نوشتم حواسم رفت به خود کلمهاش! احساس میکنم این کلمه خیلی برام غریبه است. انگار تا حالا ندیدمش. حتی مطمئن نیستم درست نوشته باشم. یه جوریه...
-
تیــنا
چهارشنبه 9 تیر 1389 08:41
و اما میرسیم به نقد تینا و البته پیشاپیش ازش معذرت میخوام! من تینا رو از وقتی که یه دخترک بیست و یکی دو ساله بود/بودم میشناسم... هرچند اون موقع رابطهمون کم بود و دورادور... اما همون موقع هم از روی نوشتههاش خیلی چیزا رو میشد راجع بهش فهمید. من تینا رو خیلی دوست داشتم، از همون موقعها. و عاشق نوشتههاش و سبک نوشتنش...
-
کائنات دزد!!
سهشنبه 8 تیر 1389 09:32
دیروز وبلاگ راما رو که خوندم پیش خودم گفتم ضرر که نداره، آدم امتحان میکنه. و نشستم به خیالبافی که چی از کائنات بخوام. خوب خیلی چیزا بود که دلم میخواست ولی گفتم فعلا هیچی بیشتر از پول لازم نداریم و از کائنات خواستم که یه پولی بیاد به حسابم! از کجا و چه جوریش رو واگذار کردم به خود کائنات. تا آخر شب هرچی حسابم رو چک...
-
کجا برم که عطر تو بپیچه توی لحظههام؟؟؟
دوشنبه 7 تیر 1389 17:52
آدمیزاده. یه تحملی داره. هرکس رفته یه تیکه از دلت رو با خودش برده. اما تحمل کردی. به روی خودت نیاوردی. حتی موقع خدافظی اشکهات رو قورت دادی و با لبخند بوسیدیش و باهاش خداحافظی کردی و براش آرزوی موفقیت کردی... اما رفتن فاطمه دیگه از تحمل من خارجه. فاطمه بیشتر از یه تیکه از دلم رو به خودش اختصاص داده. خیلی بیشتر... اگه...
-
+ چند؟
دوشنبه 7 تیر 1389 06:07
تا وسطای سریال لاست رو دیده. اما حالا که تابستون شده و بچههاش خونهان نمیتونه ادامهاش رو ببینه. یعنی نمیخواد. دلش نمیخواد بچهها هم همراهش این سریال رو ببینن. میگه شاید از خیلی از فیلمها و سریالهای دیگه سالمتر باشه. اما دلم نمیخواد بچه ها توی این سن یه چیزایی رو ببینن. خودم رو که میذارم جاش بهش حق میدم. مادره...
-
اگه یه روز بری سفر...
یکشنبه 6 تیر 1389 07:16
لباسهاش رو هل میدم توی کولهپشتی و بهش میگم: "یادته اون دفعه که از سفر برگشتی اون قدر دلتنگ شده بودی که قول دادی دیگه هیچ وقت بدون من نری سفر؟" بلیط رو توی دستش تکون میده: "آره راست میگی... ببخش، اشتباه کردم..." کتابهاش رو کنار کوله جا میدم: "حالا هم که دیر نشده. برو بلیط رو پس بده و بگو...
-
من عاشق چشمت شدم...
شنبه 5 تیر 1389 18:57
وقتی گریبان عدم، با دست خلقت میدرید وقتی ابد چشم تو را ، پیش از ازل میآفرید وقتی زمین ناز تو را ، در آسمانها میکشید وقتی عطش طعم تو را، با اشکهایم میچشید من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم ازین دیوانگی و عاقلی یکدم شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود وقتی...
-
روسری سبز
پنجشنبه 3 تیر 1389 10:53
پریروزا داشتم با مترو برمیگشتم و یه خانومه داشت توی مترو روسری میفروخت. خودشون بهش میگفتن روسری ترکمنی. بزرگ بود و رنگی و نازک و برای من که اون روز با روسری مشکی حسابی گرمم شده بود واقعا تحریک کننده بود. یه نگاهی بهشون انداختم بیشترشون تو مایههای آبی و قهوهای بودن که زیاد دوستشون نداشتم ولی اون وسط یهو یه دونه...
-
ایدهآل
چهارشنبه 2 تیر 1389 08:19
لباسهای سفید رو میریزم توی ماشین لباسشویی و روشنش میکنم و بعد میام سروقت جمع و جور کردن خونه. اول این کامپیوترهایی که ردیف شدن توی اتاق که متین تعمیرشون کنه، هل میدم توی کمد و بعد هم بقیه خرت و پرتها رو جمع میکنم. یه جارو و یه گردگیری، تازه خونه رو یک کمی شبیه میکنه به خونه دوتا آدم بزرگ که بچهای توی دست و...
-
ذهن پیچیده
سهشنبه 1 تیر 1389 09:48
این چندوقتی که به خاطر شکل کارم معمولا یه جای ثابت نبودم و هر روز با آدمهای جدیدی در ارتباط بودم به این نتیجه رسیدم که آدمها دو مدل فکر میکنن. بعضی از آدمها ساختار ذهنیشون یه جوریه که پیچیده فکر میکنن. یعنی وقتی با یه مسئله روبهرو میشن اصلا به راه حلهای ساده فکر نمیکنن و راهحلهای ساده رو نمیبینن و از همون اول...
-
طعم عصرهای تابستونهای کودکیمون
یکشنبه 30 خرداد 1389 06:15
بچه که بودیم عصرای تابستون که هوا حسابی گرم میشد و من و سوفیا هم حسابی بازیهامون رو کرده بودیم و خسته و بیحوصله شده بودیم، دور از چشم مامان میرفتیم توی آشپزخونه و شربت آبلیمو یا شربت آلبالو یا گاهی هم شیر کاکائو درست میکردیم و میریختیم توی لیوان پلاستیکی و یه قاشق چایخوری هم میذاشتیم توش و هلش میدادیم توی...
-
آبرنگ
شنبه 29 خرداد 1389 09:54
از اولش همین جوری بودم اگه کسی بالا سرم بود درسم رو می خوندم... اما اگه کسی نبود هر کاری می کردم الا درس خوندن. قبلا مامانم این وظیفه خطیر رو به عهده داشت. حالا متین! دیروز خیلی بهش اصرار کردم که از خونه نره بیرون. گفت تو که درس داری منم باید برم و کارم رو انجام بدم. نمی دونست اصرارم به خاطر اینه که درس بخونم....
-
برکت
پنجشنبه 27 خرداد 1389 16:15
گاهی وقتها، اگه شب بیدار باشم، حدودای دو و سه شب که میشه کامپیوتر رو روشن میکنم و میرم توی پرشینبلاگ یا بلاگفا و وبلاگهایی رو که توی لیست وبلاگهای به روز شده است میخونم و به این فکر میکنم که چقدر آدم باید تنها باشه و دلش گرفته باشه که این وقت شب پناه بیاره به نوشتن... اما گاهی هم شب نیست، عصره... عصر پنجشنبه...
-
کیک طلبیده، مراده!!!
پنجشنبه 27 خرداد 1389 09:47
دیروز عصر رفتم خونه مامانبزرگم و تا شب اونجا بودم. متین نیومد خسته بود و کار زیاد داشت. بعد شام که برگشتم خونه دیدم متین با حسرت نگاهم میکنه و میگه شام چی خوردی. گشنهاش بود و مث همیشه توی خونهمون شام پیدا نمیشد. براش یه لیوان شیر کاکائو آوردم. گفت کیک هم میخوام. دهنم از تعجب باز مونده بود. متین که میدونست توی...
-
روز امتحان
چهارشنبه 26 خرداد 1389 11:03
وووووووووی! نزدیک بود خواب بمونم و به امتحانم نرسم. البته اگه نمیرسیدمم تا حدودی حقم بود! آدمی که روز قبل امتحان دوتا کتاب متفرقه بخونه و شب امتحان بره سینما و وقتی برگشت بشینه پای بازی بزریل و کره و بعدم بدون اینکه ساعت کوک کنه بگیره بخوابه خوب حقشه که خواب بمونه دیگه. "طلا و مس" واقعا قشنگ بود. مدتها بود...
-
رجب...
دوشنبه 24 خرداد 1389 15:26
دلم میخواست امسال رجب رو یه جور متفاوت شروع کنیم... به هر حال دیگه فرصتی نمونده...کمتر از دو ماه... دلم میخواست از امروز شروع کنیم به آماده شدن...دلم میخواست امروز رو روزه بگیریم... اما نشد... کاش از این به بعد بشه... کاش توی این دوماه آدمهای بهتری بشیم...اونقدر بهتر که رومون بشه سرمون رو بالا بگیریم و توی چشمهای...
-
دیدن یا ندیدن...مسئله این است...
یکشنبه 23 خرداد 1389 08:38
وقتی توی خونهات تلویزیون سیاه سفید داری، هرچی هم که توش تلویزیون رنگی تبلیغ کنن تو نمیری بخری، چون اون تلویزیون رنگیهای توی تبلیغات رو هم سیاه و سفید میبینی. یا وقتی تلویزیونت السیدیه، هرچی هم که توش تبلیغ الایدی و تلویزیون سه بعدی ببینی تحریک نمیشی که بری بخری چون هر چقدر هم که اون بگه این سه بعدیه چیزی که...
-
آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید...
شنبه 22 خرداد 1389 09:16
قدر دریا رو بدونین... دریا نعمت وسیعیه... دریا رحمت بینظیریه... زیاد کنارش قدم بزنین... زیاد به دریا بزنین... دریا منبع آرامشه... دریا پر از زندگیه... قدر دریا رو بدونین...
-
عکسمون
چهارشنبه 19 خرداد 1389 14:34
مو نمی زنن با ما دو تا!
-
سفر با عذاب وجدان
سهشنبه 18 خرداد 1389 09:29
اعتراف میکنم که دیروز خونه موندم که درس بخونم. ولی همش رو خوابیدم. اصلا من روزای تعطیل هم به زور تا ساعت هشت میخوابم اما دیروز انگار یه کوه خستگی روم بود، اصلا دلم نمیخواست بلند شم. مخصوصا که داشتم خواب بچهام رو هم میدیدم! تازه به دنیا اومده بود و دو سه روزش بود ولی خیلی تپل و ناز بود. واقعا خواب لذت بخشی بود....
-
بلیط فروشی
سهشنبه 18 خرداد 1389 06:19
سه تا بلیط سینما خریدم که مامانم و مامانبزرگم رو ببرم طلا و مس... اما برنامههاشون جور نشد...حالا ۳ تا بلیط مونده رو دستم که هیچ جوری نمیتونم از خیر پولش بگذرم. اگه کسی هست که بخواد امروز بره سینما شمارهش رو خصوصی برام بذاره که شماره خریدم رو بهش بگم. وگرنه مجبورم فردا برم جلوی سینما وایسم بلیط بفروشم! سینما فرهنگ...
-
کفشها
دوشنبه 17 خرداد 1389 09:00
موضوع انشامون "کفشها" بود و من تمام راه از مدرسه تا خونه سرم رو انداخته بودم پایین و به کفشها نگاه میکردم. اون موقعها انشام خوب نبود و انشا نوشتن برام یکی از سختترین کارهای دنیا بود و نمرههای انشام کمترین نمرههای کارنامهام. یادمه اون روز هم نتونستم چیز به درد بخوری بنویسم. اما از اون به بعد تماشای کفشها...
-
دست نخورده
یکشنبه 16 خرداد 1389 08:16
داشتم برای یه گزارشی مقدمه مینوشتم، حدود یه صفحه نوشتم اما از اونجایی که نوشتن مقدمه و چکیده و نتیجهگیری برام یکی از طاقتفرساترین کارای دنیاست، رفتم سراغ یه گزارش مشابه که حدود دو سال پیش برای شرکت قبلی نوشته بودم تا یک کمی از مقدمه اون سواستفاده کنم. اما چند خط اولش رو که خوندم دهنم از تعجب وا موند. متن مقدمه عین...
-
اصلاح امور
شنبه 15 خرداد 1389 08:55
همیشه که لازم نیست با حرف زدن همه چی رو درست کنی... هیچی نگو! فقط برو یه گوشهای کز کن و قیافهی مظلوم به خودت بگیر و یه کاری کن اشک توی چشمات جمع بشه... بهش زمان بده تا قیافهی مظلومت و اشکهات روش اثر بذاره... وقتی خودش اومد پیشت و سعی کرد با خندوندنت فضا رو عوض کنه، اون وقت در گوشش بگو که چقدر از کاری که کردی...
-
یه روز خوب میاد، اینو می دونم!
چهارشنبه 12 خرداد 1389 18:28
چه خوشحالم دیروز اینجا غرغر کردما! بعد مدتها کامنت بعضیاتون رو دیدم، دلم خیلی براتون تنگ شده بود. علاوه بر اینکه حس همدردیتون هم خیلی به دردم خورد و کلی حالم رو بهتر کرد، تازه دارم میفهمم چرا بعضیا همش تو وبلاگشون غر می زنن راستش پول دانشگاه رو جور کردم. با فروختن آخرین کادوهای عروسیمون... البته اصلا لازم نیست دلتون...