سیزده ماهگی


رفتم توی فولدر عکسهای علی ببینم توی این هفته چی کار کرده که باید می نوشتم و ننوشتم. راستش هیچ عکسی نبود. یعنی از آخرین باری که اینجا نوشتم تا امروز هیچ عکس جدیدی از علی نگرفته بودم (به جز یکی دوتا که می ذارمشون توی همین پست).


راستش غمگین شدم. دلیلش البته این نیست که کمتر برای علی وقت گذاشتم. دلیلش اینه که علی وقتی دوربین رو می بینه از وسط کاری که داشته می کرده و بازیش و ... بلند می شه و حیفه که به خاطر عکس حواسش رو پرت کنم.


اما از علی این روزها بگم که هروقت صدای اذان رو می شنوه سریع میاد سراغ جانماز من و مهرم و برمی داره و شروع می کنه به سجده رفتن. اوایل مقنعه من رو هم سرش می کرد. بعد اما انگار توجیه شد با چادر و مقنعه کاری نداره دیگه.


کتابهایی رو که عکسهای چیزهایی که می شناسه داره خیلی دوست داره.


هی عکس توپ رو توی کتاب نشون می ده می گه: "آپپپپپپپپ!"

عکس سیب رو نشون می ده می گه: " آب!"

عکس شیر رو نشون می ده می گه: " آبی!"


عاشق باباشه. هر روز صبح متین که می ره بساطی دارم تا آرومش کنم و تا شب هم هی لباسهای متین رو بر می داره و توی خونه می چرخه و می گه: "آب با!"


مشخصه که چقدر پیشرفت داشته تو حرف زدنش. آها یادم رفت سگه هم می گه " آپ آپ آپ!"


یه روز در هفته می برمش هنرکده بادبادک. کلاسهای حسی حرکتی داره برای بچه ها یک تا دو سال. فعلا بیشتر روی موسیقی و حرکت اعضای بدن و تمرکز با توپ بازی و ... کار کردن. ولی قراره آرد بازی و رنگ بازی و خلاصه از این کثیف کاری ها هم داشته باشن. راستش با اینکه بودن و بازی کردن با بچه ها خیلی برای علی خوبه اما هزینه اش خیلی زیادیه به نظرم.


انقدر توی این کلاسها روی موسیقی تاکید می کنن که روی هوش بچه خیلی تاثیر داره سعی می کنم بیشتر روز براش موسیقی بذارم. از موسیقی های کلاسیک گرفته تا ترانه های هنگامه یاشار و سودابه سالم.

 

کتابخونه هم هفته ای یه بار می برمش و چندتا کتاب شعر و قصه و عکس براش می گیرم.

    

یه شاخه نیلوفر...


به سرم زده بشینم و وصیت نامه بنویسم. روی یه کاغذ گلاسه. با خودنویس.


مشکلم اینه که نمی دونم از کجا باید شروع کنم. نه که خیلی مال و اموال دارم، از اون جهت!


بیشتر اما به خاطر اینکه زیر دین کسی نباشم. به اندازه دوتا کتاب به کتابخونه دبستانم و دو تا کتاب به کتابخونه دانشگاه مدیونم. به اندازه پونصد تومن به نرخ صد سال پیش به دوستم. به اندازه ده تومن به نرخ هزار سال پیش به یه دوست دیگه ام.


به اندازه یه حلالیت به خاطر یه سوتفاهم به یه آدم دیگه.


به اندازه یه حلالیت نه به خاطر سوتفاهم به یه دوست دیگه.


به اندازه تمام اشتباهاتی که در حق متین کردم و تمام خوبیهایی که باید می کردم و نکردم.


ولی بیشتر از همه زیر دین خودمم. زیر بار کارهایی که باید می کردم و نکردم. زیر بار کارهایی که نباید می کردم و کردم.


باید وصیت نامه ام رو بنویسم. نه برای بعد از مردنم. برای الان. برای همین لحظه هایی که هنوز فرصت جبران دارم. خدا رو شکر که هنوز فرصت جبران دارم. فرصت جبران دارم؟ واقعا دارم؟

 

  

آخرین اخبار


* جمعه گذشته برای علی تولد گرفتیم و علی هم که عاشق اینکه دور و برش شلوغ باشه. بهش خوش گذشت فکر کنم! البته آخرهاش خسته شده بود دیگه. مخصوصا که منم بیشتر دستم بند بود و نمی تونستم هر وقت می خواد بهش شیر بدم.



* دیگه راه رفتنش تقریبا خوب شده. یک کمی می دوه. توپ رو با پاش می زنه و ذوق می کنه و برای خودش دست می زنه. دیروز با پسر عمو و پسر عمه اش فوتبال بازی کرده!


* از ارتفاع 10 سانتی ایستاده بالا می ره. در تلاشه که از مبلها هم بالا بره. هنوز موفق نشده.


* یک سره گوشی تلفن دستشه و در حال راه رفتن حرف هم می زنه. بیشتر هم داره سر دوستش داد و بیداد می کنه! نمی دونم چه مشکلی با هم دارن! سعی می کنم زیاد دخالت نکنم.


* تا حالا معمولا شبها با شیر خوردن خوابش می برد. یواش یواش دارم عادتش می دم با لالایی و قصه و اینا هم بخوابه و تقریبا موفق هم بودم.


* با غذا خوردنش مشکل دارم. غذای جامد مث کتلت اینا رو دوست داره ولی هنوز نمی تونه بخوره. غذای مایغ و غذای کاملا له شده رو هم دیگه دوست نداره. البته یکی دو روز خونه مامان متین بودیم، مامان متین غذاها رو با گوشت کوب می کوبید و یه جوری بینابین می شد. نه سفت نه له. بدش نیومد انگار. البته اینکه غذاهاش خوشمزه بود هم لابد موثر بوده


* پنجشنبه بردمش یکی از این خانه های کودک. یعنی یه محیطی که اسباب بازی های نسبتا امنی داشت و می تونستیم با هم بازی کنیم. تاب کوچیک. سرسره کوچیک. استخر توپ. لوگوهای بزرگ. توپ و ماشین و ... یه جور ماشین داشت که روی یه ریل شیب دار با سرعت حرکت می کرد. خیلی دوستش داشت.

البته بیشتر وقتش رو به تماشای بازی بچه های دیگه گذروند. آدرسش رو از اینجا پیدا کردم. {+}


 

 

معرفی کتاب



در این مدت چند کتاب خوب و کمی بهتر از خوب خوانده ام.


کتابهای بهتر از خوب


پرفسور و خدمتکار - یوکو اوگاوا

ماجرای خدمتکاری است که برای کار به خانه یک پرفسور ریاضیات می رود. اما پرفسور بر اثر حادثه ای حافظه خود را از دست داده و تنها وقایعی را که در 80 دقیقه قبل اتفاق می افتد به خاطر می آورد. داستان بسیار لطیف و پر احساس است.



«ما پروفسور صدایش می کردیم. او هم پسرم را جذر صدا می کرد. چون می گفت بالای سر تخت و صاف پسرم او را یاد علامت رادیکال می اندازد. پروفسور در حالی که موهای پسرم را پریشان می کرد، گفت: «مغز خوبی تو کله این پسر هست. جذر هم برای در امان ماندن از اذیت های دوستانش کلاه می گذاشت. با اوقات تلخی شانه بالامی انداخت. با همین علامت کوچک توانستیم بی نهایت عدد بشناسیم. حتی عددهایی که قابل مشاهده نیستند و با انگشت روی سطح خاک گرفته میزش یک رادیکال کشید. در میان هزاران هزار چیزی که من و پسرم از پروفسور یاد گرفته بودیم، معنی جذر اعداد یکی از مهمترین آن ها بود.»


ماجرای عجیب سگی در شب - مارک هادون

داستان از زبان پسری است که بیماری اوتیسم دارد بنابراین نگاه و طرز فکر کاملا متفاوتی نسبت به دنیای پیرامون خود دارد. این پسر قصد دارد داستانی پلیسی بنویسد و برای این کار به دنبال یافتن قاتل سگی است که در همسایگی آنها کشته شده است. اما در پی کشف این ماجرا، واقعیتهای مهیب دیگری را کشف می کند.




آدم ها فکر می کنند که مثل کامپیوتر نیستند چون احساس دارند در حالی که کامپیوترها احساس ندارند. اما احساس هم در واقع، در صفحه ی نمایش گر مغز، تصویری از آن چیزی است که قرار است فردا یا سال آینده اتفاق بیفتد یا آن چه که می توانسته به جای آن چیزی که اتفاق افتاده، اتفاق بیفتد و اگر این تصویر شاد باشد آدم ها لبخند می زنند و اگر تصویر غمگین باشد آن ها گریه می کنند.

کتابهای خوب


مادر فلفلی من - ارنست فان درکواست

زندگی واقعی نویسنده است. که مادری هندی دارد با اخلاقهایی خاص و برادری عقب افتاده و پدری پزشک و آرام. در هلند.




همه چیز از دو چمدان شروع شد. «مادر فلفلی من» با دو چمدان پر از گوشواره، گردنبند و دستبندهای مختلف به هند آمد. اتاقی در خوابگاه پرستاران گرفت و به عنوان پرستار شروع به کار کرد.

چمدان هایش را زیر تختخوابش قایم کرده بود. از نظر هندی ها، بهترین محل برای قایم کردن وسایل قیمتی و با ارزش، زیر تختخواب است.

یک بار مادرم به من گفت: «دزدها هیچ وقت زیر تختخواب را نگاه نمی کنند» و پدرم به دنبالش در گوشم زمزمه کرد: «چون در هندوستان کسی تختخواب ندارد!»...


کارت پستال - روح انگیز شریفیان

زنی ایرانی که در نوجوانی به اجبار و به تنهایی از ایران مهاجرت کرده است. ازدواج کرده و چهاربچه دارد و این کتاب مرور زندگی اش است. مرور گذشته اش و افکارش و ...


یک روز به هاید پارک رفتند. ارسلان شیفته ی آن گوشه از پارک بود که روزهای یکشنبه مردم از هر قوم و ملتی جمع می شدند ودر مورد هر چه که دلشان می خواست سخنرانی می کردند. هر گوشه ای کسی چهار پایه ای گذاشته بود و موعظه می کرد. مردم دور و برشان جمع می شدند، می رفتند، می آمدند. ارسلان بازوی او را گرفت و در گوشش گفت: برتراند راسل هم همین جا بر ضد جنگ سخنرانی کرده.

پروا گفت: آیا اینها خودشان می دانند که چقدر خوشبختند؟

ارسلان گفت اینها که فریاد می زنند خوشبخت نیستند، آن ها که این اجازه را داده اند ملت خوشبختی هستند. این ها اگر خوشبخت بودند که گلویشان را پاره نمی کردند. 


سرزمین نوچ - کیوان ارزاقی

این کتاب داستان زندگی آرش و صنم است که به آمریکا مهاجرت می کنند و تجربه های شیرین و تلخی را از سر می گذرانند. با توجه به شناختی که از نویسنده به واسطه خوندن وبلاگش دارم (از پشت یک سوم) تقریبا مطمئنم که داستان کاملا واقعیه و بیشتر از اینکه داستان باشه زندگی نامه است.

"روسری صنم افتاده بود روی شانه‌اش. داخل اولین تونل که شدیم سرش را از شیشه ماشین بیرون کرد و سوت کشید. هیچ وقت این‌قدر خوشحال ندیده بودمش. پیج اول را که رد کردیم، سر و کله تونل دوم پیدا شد. وارد تونل شدیم. مهتابی‌های تونل یکی در میان سوخته بود. آب از سقف چکه می‌کرد روی شیشه‌ی جلوی ماشین. عینک آفتابی روی چشمم بود. منتظر سوت کشیدن‌های دوباره صنم بودم که گونه‌ام داغ شد. داغ داغ. لکه‌ی نورانی که ته تونل روشن شد، صنم دستش را گذاشت روی دستم و گفت: " آرش قول بده." خندیدم و گفتم: چه قولی؟

گفت تا آخر دنیا؟

گفتم: قبوله. تا آخر دنیا.

 

ای تو تموم زندگیم...

 

صدای آسانسور که می آید، چشمهای علی برق می زند. هر دو در انتظار صدای کلیدت می مانیم و کلید را که از جیبت در می آوری در را باز کرده ایم.


انتظار آمدنت شیرین است و حضورت در خانه شیرین تر.


به خانه که می آیی با خود بغل بغل روشنایی می آوری و جرعه جرعه آرامش.


دوستت دارم مرد نازنینم...ای تو تموم زندگیم...


دوستت داریم بابا متین جون... بی تو تمومه زندگیم...

یک سال گذشت.


هر سال به پاییز که نزدیک می شیم، کمر تابستون که می شکنه، روزها هر روز کوتاه و کوتاه تر می شن و تندتر و سبکتر می گذرن.


هر سال به جز پارسال. پارسال هر روز که به آخر تابستون نزدیک می شدیم روزها طولانی و طولانی تر می شد. طولانی و تموم نشدنی. تا غروب بیست و هشتم شهریور. تا لحظه ای که برای اولین بار در آغوشش کشیدم.


بعضی بوها و طعمها هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی شه. مث طعم اولین بوسه به نوزادی که تازه تازه از راه رسیده. مثل بوی علی لای حوله بیمارستان.


و فقط خدا می دونه که این یه سال با همه سختیهای کوچیک و بزرگش چه طعم بی نظیر تکرار نشدنی داشته و فقط خدا می دونه که من چقدر خوشحالم و چقدر خدا رو شکر می کنم که این امانت باارزش و این هدیه دوست داشتنی و این پسر مهربون و خوش اخلاق رو بهمون داده.

   

روند رشد


علی دیروز یکساله شد. به قمری البته. پسر ما روز دختر به دنیا اومده آخه.


حالا یکسال یا چند روز کمتر، خاطره اون بعد از ظهر، خاطره اون همه درد وحشتناک، تبدیل شده به یه خاطره خوش و شیرین و بی نظیر.


(می خواستم ادامه بدم گفتم بذارم واسه یکسالگی شمسیش!)


و اما آخرین پیشرفتهای علی رو به عرض می رسونم:


- چند قدم راه می ره.


- چند کلمه حرف می زنه:


آپ = آب و هرچیزی که در آن آب به کار رفته است شامل دریا، حموم، دوش، گل و گیاه

رپت = رفتن، تموم شدن، افتادن، خاموش شدن و ...

اینو = اشاره به هر شی نزدیک، دور، خیلی دور و ...

ات = اشاره به برخی از اشیا خاص و البته بی ربط 


- فرو کردن اشیا در یکدیگر به خصوص شارژر در گوشی، فلش در لب تاب و ...


- هر روز عصر که میشه می ره پشت در حموم وایمیسه و در می زنه و اونقدر اپ اپ می کنه تا بیام و ببرمش حموم و البته بیرون اومدنش از حموم هم مسئله ایه برای خودش.


- عضو کتابخونه شده و کلی محیطش رو دوست داره. کلا کتابدارها هم خیلی باهاش مهربونن و باهاش بازی می کنن و خوش می گذره بهش.


- کلا خیلی اجتماعیه و می خواد با همه ارتباط برقرار کنه. مخصوصا توی تاکسی و ... خیلی تلاش می کنه توجه آدمها رو به خودش جلب کنه.


- برای خودش تصمیم گیری می کنه. انتخاب می کنه. درخواست می کنه. درصورتی که چیزی مخالف خواسته اش باشه جیغ و داد می کنه.


- امروز سوار مترو شده و با چشمهای گرد همه چیز رو تماشا کرده. از پله برقی بگیر تا قطارها و دستفروشها.