X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 29 مهر 1387 01:56
پازل

 

دل آدمها مثل یه پازله. یه پازل که وقتی به دنیا میای همه‌ی تکه‌هاش سر جاشون قرار گرفتن و یه تصویر زیبا و شفاف رو ساختن.  

 

وقتی اولین تکه این پازل از دلت جدا می‌شه یهو دلت می‌لرزه. یهو احساس ناآرومی می‌کنی. حس می‌کنی یه چیزی سرجاش نیست. حقم داری.  

تکه دوم که از دلت جدا می‌شه بازم دلت می‌لرزه. اما آرومتر و بی‌صداتر.  

از تکه سوم به بعد اما دیگه چیزی نمی فهمی. گاهی یه لرزش خفیف. یه صدای آروم. 

 

سالها می گذره. توی هر کدوم از این سالها یه تکه‌هایی رو یه جاهایی جا می‌ذاری.  

 

یه روز دل می‌بندی به یه نگاه و یه تکه از دلت رو توی روشنی اون نگاه جا می‌ذاری.  

یه روز دستت رو می ذاری توی دست یه دوست و یه تکه از دلت رو توی دستش می‌ذاری.  

یه روز دنیا یه عزیزی رو ازت می‌گیره و تو هم یه تکه از دلت رو همراهش می‌کنی. 

یه روز ... 

 

سالها می‌گذره. یه روز تو تصمیم می‌گیری برگردی و توی دلت زندگی کنی. اما دلت دیگه جای زندگی نیست. سرد و یخ زده است و دیگه از اون تصویر شفاف و زیبا خبری نیست که نیست.  

 

آشفته می‌شی و پریشون. ترس برت می‌داره. باید همه چیز رو برگردونی سر جاش. طاقت این همه سرما رو نداری.  

 

یه تکه رو همین نزدیکیها جا گذاشتی. داده بودیش به یه دوست. پیداش می‌کنی. گرمِ گرمه و یه اشعه‌ی نورانی ازش بیرون میاد. می‌ذاریش توی قلبت. درست سر جاش. 

یه تکه‌ کنار مزار داییه. گرم و معطر و نورانی. می‌ذاریش توی قلبت. درست سر جاش. 

یه تکه‌ رو سالهاست که پیش یه مهربونی به امانت گذاشتی. گرم و معطر و نورانی و شفاف. می‌ذاریش توی قلبت. درست سر جاش. 

یه تکه ...  

 

دلت آروم می‌گیره. حالا دیگه تصویرت تقریبا کامل شده اما این بار فقط شفاف و زیبا نیست. گرمه و معطر و از همه مهمتر اشعه‌های نورانی هر تکه توی یه نقطه به هم می‌رسن و یه خورشید رو توی دلت روشن می‌کنن.

 

راستی اما هنوز یه تکه سرجاش نیست. همون تکه‌ی اول. همون که وقتی از دلت جدا شد دلت لرزید. کاش بتونی ساقی رو هم پیدا کنی مستانه!  

 


 

پ.ن۱: امشب قد یه کتاب حرف داشتم برای نوشتن! 

پ.ن۲: بدجوری دلم می خواد منظورم رو از این نوشته بفهمین. خیلی تلاش کردم که حرفم رو واضح و بدون ابهام بزنم نمی دونم موفق شدم یا نه. 

پ.ن۳: ماه رو امشب دیدی؟ خیلی قشنگ شده بود. شاید چون بالاخره از پشت ابرها اومد بیرون.   

 

پ.ن۴: سعید و وحیده عزیزم از صمیم قلب دوستون دارم و با تمام وجود از خوشحالیتون خوشحالم. 

پ.ن۵: دلم برات تنگ شده تینا 

پ.ن۶: عشق یک لحظه شیفتگی نیست. عشق تجلی نیرومند و سخاوتمندی از زندگی ماست. شخصیت انسان در کاملترین مرحله نمو خود.  (پائولو کوئیلو)

پ.ن۷: امشب قد یه کتاب حرف داشتم برای نوشتن 

نظرات (17)
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 02:23
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 08:27
ماه ... ماه ... ماه... نمی دونم چرا وقتی این کلمه به گوشم میخوره نا خود آگاه هوایی آسمون میشم... و خب دل منم... میدونی دیگه... من چی بگم...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 09:16
خیلی تعبیرات عالی بود....خیلی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 09:34
این ساقی جزو اولین دوستهاس ؟ یا اولین عشق ؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 10:19
ساقی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 11:48


مرسی مستانه جون! اولین باری که اسم وحیده در این تر نت طنین انداز شد


منم از خوشحالی خودمون و شما خیلی خوشحالم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 12:05
من الان دچار بحران هویت شدم! چرا روم میشه منتها چون قراره یه آپدیت مخصوص باشه باید کمی صبر کنم!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 12:16
ممنون از محبت شما
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 13:22
مستانه عاااااااااااااالی می نویسی.... پستتولدت خیلی قشنگ بود.... شیوه نگارشت واقعا قشنگه.....

من خوب نگرفتممنظورت رو! ساقی؟ هو ایز شی؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 15:38
مستانه جون همه ما قلبمونو جاهای مختلف جا میزارم ولی ایکاش تیکه ها رو جایی بزاریم که بشه برشون گردوند. اتفاقا تیکیه هایی که ضیش عزیزامون میزاریم شفافتر برمیگردن ولی امان از اون تیکه هایی که پیش نا اهلش جاشون گذاشتیم................
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 20:58
سلام مستانه جان. راستش من مدتهاست که وبلاگت رو میخونم ولی هیچ وقت کامنت نزاشتم. ولی میخواستم بگم که نوشته هات پر از ارامشن. حتی نوشته هایی مثل امشب که از روی نا ارومی و دلگیری نوشته شدن. یه جوری به من ارامش میدن احساس خیلی خوبی بهم میدن. مرسی.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 29 مهر 1387 ساعت 22:40
سلامممممممممممم:)
میبینم که یه کلمه نوشتی ساقی همه شکل علامت سوال شدن.. آی بد دردیه این فضولی!!
---
آره حرفتو واضح رسوندی. با این همه توصیف و تشبیه خنگ که نیستیم عزیزم بالاخره میگیریم دیگه!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 30 مهر 1387 ساعت 07:29
سلام عزیزم

حالا چه جوری اون تیکه ها رو پس گرفتی؟! آخه وقتی دلو دادی که نمیشه دوباره گذاشت سرجاش!! ولی می‌دونم اگه دل رو به کسایی داده باشی که ارزشش رو داشته باشن شفاف تر و نورانی تر میشه...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 30 مهر 1387 ساعت 13:15
با سلام بر شما مدیریت محترم وبلاگ.
اولا، مطالبتون جالب و خواندنیه. دستتون درد نکنه.
ثانیا، سایت «نظرسنجی آنلاین» با آدرس www.nazarsanjionline.blogsky.com بدون هیچگونه وابستگی به گروه یا سازمان و ارگان سیاسی داخلی و خارجی، و به صورت کاملا مستقل نظرات مردم عزیز ایران را در مورد مسائل جاری کشور عزیزمان دریافت می‌کند. توصیه می‌شود شما نیز سهمی در این نظرسنجی داشته و نیز نظرات سایر هم‌میهنانمان را مشاهده فرمایید. ضمنا سایر دوستانتان را نیز به این نظرسنحی دعوت کنید. با سپاس.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 30 مهر 1387 ساعت 15:39
فهمیدم چی میگی..حس مشترک...شاید بشه این اسمو روش گذاشت..حسی که از خوندن این پست پیدا کردم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 30 مهر 1387 ساعت 22:24
منم تیکه های قلبمو می خوام. اما خیلیهاش دستنیافتنی شده برام. خوش به حالت که اکثرشو پیدا کردی.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 1 آبان 1387 ساعت 10:49
من فقط تیکه های قلبم رو میخوام از اونایی پس بگیرم ... که خب ... راستش اونایی که به نظرم ارزشش رو نداشتن. گاهی هم پشیمون میشم
ولی وقتی یکی رو دوست داشته باشم ترجیح میدم اون تیکه قلبم پیشش بمونه. مال اون هم پیش من
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی