X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 1 دی 1387 11:10
دروغ شب یلدا


متین نمازش رو خوند و اومد زیر پتو. ساعت یه ربع به هفت بود و می‌دونستم اگه بخوابه طبق معمول همیشه دیر می‌رسیم شرکت.

راه خونه تا شرکت ده دقیقه بیشتر نیست، اما حداقل 45 دقیقه طول می‌کشه تا صبحونه‌مون رو بخوریم و آماده بشیم.


- متین کی بیدارت کنم؟

- هفت و نیم.
- دیگه نمی‌رسیم صبحونه بخوریما!
- باشه، عیبی نداره.


ساعت رو می‌ذارم روی هفت و نیم و می‌رم پیشش دراز می‌کشم. خوابم نمیاد. کتابم رو برمی‌دارم و یکی دو فصل دیگه‌ش رو می‌خونم. کم‌کم ارتباطم باهاش برقرار شده و از خوندنش لذت می‌برم.


ساعت هفت و ربعه. حوصله‌ام سر رفته. دلم می‌خواد متین بیدار شه و بریم.


موبایلش رو برمی‌دارم و یک کمی باهاش ور می‌رم.


و یه فکر پلید


ساعت موبایلش رو یه ربع می‌کشم جلو. ساعت خونه رو هم.


ساعت زنگ می‌زنه و متین بیدار می‌شه و آماده می‌شیم.


شیشه‌ی ماشین یخ زده. متین تمیزش می‌کنه و من فرصت پیدا می‌کنم ساعت ماشین رو هم یه ربع ببرم جلو.


یه ربع به هشت می‌رسیم شرکت. زودتر از هر روز.


فقط مونده ساعت کامپیوتر متین که اگه بتونم اون رو هم ببرم جلو متین دیگه هیچ وقت به درستی زمانی که ساعتهاش نشون می‌دن، شک نمی‌کنه.


*   *   *


شنبه است و طبق معمول شنبه‌ها، متین دیر میاد خونه.


انارها رو دون کردم و آجیلها رو توی ظرف چیدم. گلها رو گذاشتم رو میز و شمع رو روشن کردم و منتظر متینم.



ساعت نه رو نشون می‌ده که متین می‌رسه. ساعت نه رو نشون می‌ده ولی متین امشب یه ربع زودتر از تمام شنبه‌ها رسیده خونه و ته دل من قند آب می‌شه.


- متین امروز هیچ تغییری حس نکردی؟


سرتاپام رو برانداز می‌کنه و بعد نگاهش دور تا دور خونه می‌چرخه.


- امروز هیچ چیزی به نظرت عجیب نیومد؟


یک کمی فکر می‌کنه و می‌گه نه.


- امروز با زمان مشکلی پیدا نکردی؟


یهو همه چیز رو می‌فهمه و شروع می‌کنه به خندیدن و تهدید کردن و بعد تعریف می‌کنه که چند بار دیده ساعتی که رادیو جوان اعلام می‌کنه با ساعت ماشین و موبایلش نمی‌خونه ولی عوض اینکه به ساعتهای خودش شک کنه، به رادیو جوان شک کرده و فکر کرده این کارشون یه چیزیه تو مایه‌های دروغ شب یلدا! 


نظرات (23)
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 11:33
منم ساعت های خونه رو پنج دقیقه کشیدم جلو این پدر و پسر بجنبن.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 11:47
حال کردممممممممممممممممم در حد حیولااااااااااااااااااااا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 11:55
به به
یادمون دادی همین کارو رو با همسر جانم بکنم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 12:46
اووووووووووو من اینقد این کارو واسه خواهرم که با هم میخواستیم مدرسه بریم میکردم اون موقع ها هم که نه رادیو جوانی بود نه پیام ما بودیم و یه موج رادیو که معمولا هم آژیر قرمز میکشید .
یادش بخیر مدرسه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 13:25
به این میگن بدآموزی مجازی تحت وب!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 14:24
با متین موافقم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 15:24
عجب ایده ی جالبی... پس منم از این به بعد همین کار و با همسرم انجام میدم تا بلکه اونم کمی بیشتر تو کاراش عجله کنه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 15:56
چقد بلاییییییی مستانه بیچاره متیییین
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 17:48
ارزش خواندن را داشت
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 19:10
ایده ی جالبیه.این عکسه تو پستت چه قشنگه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 21:07
سلامممممممممممم:)
کجاش بدآموزیه متین خان؟ به این میگن آموزش آزاد زندگی البته از راه دور!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 دی 1387 ساعت 21:50
اول : چرا اینجا همه اسمها اسم مونثه؟! نکنه مجلس زنونس و ما اشتباه ...!
دوم:من یه بار اینکارو کردم اما نه ده دقیقه یا یه رب ! ۲ساعت کشیدیم جلو چون زمستون بود رفیقمون بجای اینکه ۶ صبح که هوا تاریکه بره سر کار بیچاره ۴ رفت !نیم ساعت بعد که دید حتی کشیک سگای ولگرد هم تموم شده و هیچ جنبنده ای تو خیابون نیس در حالیکه ما از شدت خنده روده هامون گره خورده بود !یه اسکلت یخ زده که از گوشاش دود و از چشاش خون میومد از در اومد تو...
ادامه ی این ماجرا همونقد ترسناکه که کشته شده کاپیتان تو قسمت اول LOST..
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 دی 1387 ساعت 12:37
تازه متین باید خوشحالم باشه که یه ربع زودتر از کار نجاتش دادی و به کانون گرم خانواده رهسپارش کردی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 دی 1387 ساعت 13:35
ای ول!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 دی 1387 ساعت 14:19
واااای دختر تو چقدر شیطووووووونی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 دی 1387 ساعت 16:32
این کار رو قوقول تو خونه کرده البته هر دومون می دونیم تا صبح حه دیر نریم ولی همیشه خدا هم من زودتر از هشت و نیم یا یک ربع به نه زودتر کارت نمی زنم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 دی 1387 ساعت 20:05
چه با حال!! این میتونه یه سنت بشه و تو روزهای ملی مون ثبت بشه به نام مستانه!!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 دی 1387 ساعت 21:28
کارت خیلی جالب بود...
ممنون از لینکت
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 دی 1387 ساعت 23:41
بابا تو دیگه کی هستی؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 3 دی 1387 ساعت 00:52
امیدوارم صد سال از زندگیتون بگذره و تو هر شب با شمع و گل منتظر اومدن متین باشی!!
حالا یه ربع این ور اونورش مهم نیست!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 3 دی 1387 ساعت 13:46
عالی بود
میمیرم واسه این شیطونی ها
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 3 دی 1387 ساعت 14:58
چه خوب که متین یک ربع زود رسیده خونه. آدم وقتی عاشق و منتظره تک تک ثانیه ها براش ارزش دارن.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 3 دی 1387 ساعت 15:56
از دست شیطونی های تو دختر بلا
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی