X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 دی 1388 08:33
نه اینجا جای من نیست و ...


اونقدر نرفته بودم علم‌و‌صنعت که حتی نمی‌دونستم چه جوری از این سردر گرون‌قیمت* باید برم تو! ولی فکر می‌کردم از این سردر که رد بشم، همه چیز می‌شه همون‌طوری که بود. حتی انتظار داشتم همون خانم پیری که شبیه خاله‌ی مامانم بود، دم در نشسته باشه و چپ‌چپ نگاهم کنه و بگه کجا؟ اما نبود، رفته بود.


پام که رسید توی دانشگاه بیشتر احساس غریبی کردم. حس یه غریبه بین یه عالمه آدمی که نمی‌شناسمشون. رفتم آموزش کارم رو انجام بدم. انتظار داشتم همون خانمه که چشمهای عسلی داشت کارم رو انجام بده. در همه اتاقها رو باز کردم تا پیداش کنم. ولی نبود، رفته بود.


کارم که تموم شد راهم رو کج کردم به سمت دانشکده‌مون. مدتها بود که دلم می‌خواست یه بار دیگه توی اون راهروها قدم بزنم، چند دقیقه‌ای توی سایت سرک بکشم و به اسمارت‌بُرد کلاس 17 سر بزنم، حتی شده از دور دکتر جاهد رو ببینم و وقتی از جلوی اتاق شورای صنفی رد می‌شم یه آه جگرسوز بکشم.


اما وارد دانشکده که شدم، همون دم در دیدم نه کتابخونه و خانوم کتاب‌دار سرجاشه و نه اون خانمه که دستش خیلی تند بود و دو دقیقه‌ای ده صفحه برامون تایپ می‌کرد پشت دستگاه کپیه. نبودن، رفته بودن.


دیگه دست و دلم نرفت که از پله‌ها برم بالا. اینجا رو بدون آدمهایی که می‌شناختم، بدون هفتاد و هشتی‌هایی که پاتوقشون شورای صنفی بود و هشتادیایی که همیشه توی سایت ولو بودن نمی‌خواستم.


خاطره‌ها رو آدمها می‌سازن نه مکان‌ها.


آروم آروم اومدم به طرف سردر و برای دومین بار و آخرین بار از زیرش رد شدم و با رویای اینکه از اول بهمن باید از زیر سردر امیرکبیر رد بشم، دلم غنج رفت!


* زمانی که ساخت این سردر شروع شد آقای احمدی نژاد شهردار تهران بود و یه شایعاتی بود  مبنی بر اینکه دو سه میلیارد تومن از شهرداری برای ساخت این سردر هزینه کرده.


پ.ن: ‌نمی‌دونین کامنت‌های پست قبل چه انرژی بهم داد. واقعا از همه‌تون ممنونم و دوستتون دارم.
نظرات (47)
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 08:52
به به ... ادامه تحصیل در امیر کبیر؟! ... عالیه و تبریک میگم مستانه جان
اتفاقاْ من امروز صبح توی اتوبوس داشتم با خودم به این فکر می کردم که آیا دوست دارم ادامه تحصیل بدم یا نه ... ... ... خب ، دوست نداشتم راستش احساس می کنم مغزم کشش نداره برای درس خوندن!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم تا امسال انگیزه زیادی برای فوق خوندن نداشتم...
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 09:06
عزیزدلم دانشگاه قبول شدی ؟ آفرین . مبارک باشه . من منتظرم واسه اس ام اس دیروزت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهت خبر می دم سایه جان
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 09:41
مبارکه مستانه جان منم کاملا با این جمله موافقم : خاطره ها رو آدمها می سازن...موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 09:58
تبریک مجدد و عرض ارادت خانوم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:) ممنونم عزیزدلم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 10:12
مبارکه خانومی.من هیچوقت جرات ندارم برم دانشگاهمون.می ترسم خیلی غریبه باشه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیچ وقتم هم کاری برات پیش نیومد که بری؟
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 10:37
وای خانومی مبارک باشه! نگفته بودی دانشگاه قبول شدی اونم امیر کبیر! محشره!
ایشالله دکتری
آره مدرسه و دانشگاه بی حضور آدمهای آشنا خیلی غریبه اند!!
راستی شیرینی یادت نره.
ضمنا بجنب جواب کامنتا رو بده دیر شدا!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این شیرینی که می گی چی هست؟
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 10:37
همیشه همینطوره.بذار درست توی امیر کبیر تموم بشه.دوباره این حس بهت بر می گرده.
یعنی می خواستی بگی امیر کبیر قبول شدی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره دیگه. همین و می خواستم بگم که ظاهرا موفق شدم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 10:55
خاطره ها چه خوب و چه بدش تلخ می شه...
من که اینجوری فکر می کنم..نمی دونم چرا؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نا من این طوری فکر نمی کنم. خاطره های شیرین همیشه شیرین می مونن و با یادآوریش روی لبت لبخند می شینه
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 10:57
می خوای ادامه تحصیل بدی؟
مبارکه...
عجب دانشگاه خفنی...هر شلوغ کاری می شه از اونجا شروع می شه!
پسر خاله من از کارمندای حراست اونجاست!بین خودمون بمونه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه جوری بین خودمون بمونه وقتی تو اینجا اعلام عمومی کردی :O
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 11:06
چه جالب منم هفتاد و هشتی بودم... ولی سال 90 باید برم اصل مدرکم رو بگیرم... البته من یه بار رفتم دانشگاه کل فضا عوض شده بود من توش احساس غریبی می کردم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم نرفته بودم مدرکم رو بگیرم. یه کار دیگه داشتم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 11:14
خانمی منم بعد تموم شدم درسم یه بار رفتم دانشگاه اینقدر احساس غریبی کردم دیگه نرفتم .برام یه جور نوستالژی داره به گذشته های خوبی پرتم میکنه که دیگه نیست . واسه همین دیگه نمیرم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خاطره ها باید دست نخورده باقی بمونن
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 11:36
الان داشتم دست نوشته های متین رو می خونمدم که ب این پست رسیدم:؛بیست و شش بهمن، فوق العاده!
میشه ادرس اونجا رو بدی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه ایمیل برام بذار
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 11:37
منم یه بار برای یه کاری رفتم دانشگاه همینجوری که نوشتی بود.. همه چی فرق کرده بود آدما اونجا هایی که فک میکردم هستن نبودن.. خیلی چیزا عوض شده بود دیگه اون حسی که فک میکردم با رفتن به دانشگا سراغم میاد نیومد....راس میگی خاطره ها رو ادما می سازن نه مکانها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آدم خیلی دلش می گیره
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 11:44
وای خانومی نمی دونی چقدر هیجان زده شدم علم و صنعت و..
دکتر جاهد کسی بود که من و همسری را بهم رسوند.به اسم دکتر که رسیدم چند بار خوندم.ما هرسال عید برای تشکر با گل و شیرینی می ریم دیدنش خیلی بامزه بود که بین این همه آدم اسم اونو آوردی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دکتر جاهد واقعا انسان بود! البته دوتا دکتر جاهد توی دانشگاه بود. برق و کامپیوتر. تو کدومشون رو می گی؟
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 11:45
خدا خیر بده خواجه امیری رو...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا نگهش داره
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 11:56
فوق اونم توو امیرکبیر
تبریییییییییییییییییییییییییییک
دانشگاه مجازیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره عزیزم مجازی
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 12:08
منم قبول دارم که خاطره ها رو آدما می سازن و نه مکانا و در این راستا تصمیم دارم یه روز با دوستام برم دانشگاهمون و تو سلف یه چایی بخوریم تو اون لیوانای سرطان زای یک بار مصرف
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایده خوبیه. ولی ما رو همین جوری راه نمی دن تو دانشگاه
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 12:40
من که هنوز درگیر دانشگاهم ولی این حس رو وقتی بعد از چند سال رفتم مدرسه دوران راهنمایی و دبیرستانم تجربه کردم..
فوق هم مبارک باشه ایشالا دکتری.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دانشگاه بدتر هم هست...
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 12:42
تبریک میگم
من همیشه از کنار علم و صنعت می گذرم ...
واسه همین زد و
امسال قبول شدم ولی نرفتم و ...
ایشالا منم سال دیگه شریف یا تهران قبول شم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قبول شدی و نرفتی؟ چه طور تونستی یه همچین کاری بکنی؟
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 12:45
سلام دوستم
تبریک می گم، خیلی خوشحال شدم از خوندنش
انشاءالله موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم دینا جان
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 13:23
خب تعداد شیرینی ها هی داره زیاد میشه . به فکر هیکل خوش تیپ و خوش اندام ما هم باش دیگه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چون به فکرتم از خوردن شیرینی معافت می کنم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 13:28
salam mastane khanoom
tabrik migam
kheyli khoshhal shodam fahmidam
hamintor ke behetoon gofte boodam man taze arshadam ro az sharif gereftam
mohandesi computer(IT)age komaki too darsa ya har chize digeii bekhayd bedoone taarof migam man dar khedmatetoonam
ba inke nemidoonam chie reshtatoon vali har chi hast fanni mohandesie vaghti too amir kabir
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نرم افزار خوندم و قراره شبکه بخونم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 13:29
pas omidvaram betoonam komaketoon konam:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفتون
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 13:58
خوشحالم که موقع رد شدن از سردر دانشگاه دلت غنج رفت!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو هم میای اینجا دلای عزیزم؟
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 14:05
سلام...خاموشم...ینی خواننده خاموشم...پست قبل رو دیر دیدم...اینجا رو هم خیلی وقته میخونم اما کلا اهل کامنت گذاشتن نیستم...
۱۹ ساله ام..معماری میخونم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از آشنایی باها خوشحالم آوین جان
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 14:17
دقیقا منم دوسه سال بعد که رفتم دانشکده اینجوری شدم.حتی ساختمونمون هم عوض شده بود تازه و شیک اما تو دل نرو!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مال ما فقط تابلوش شیک شده بود.
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 14:17
قبول شدی مستانه؟تبریک میگم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کنکور که قبول نشدم. امتحانش خیلی آسون بود
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 14:22
میگم بالاخره خبر فوت اون خانم رو برداشتن از سایت!
شهریه تونو می گی بهم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره خدا رو شکر.
اون رو که دیگه نپرس...
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 14:25
امیدوارم موفق باشی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون کورال دوست داشتنی
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 14:45
salam fek konam khaharam shoma ro mishnase oonam elmo san'ti boode bezar azash beporsam!!khaharam ronake esmesh voroodi 79 sanaye elmo sana't
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فکر نکنم سحر جان. من80 ایم و کامپیوتر خوندم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 15:35
خانومی تو کی کنکور دادی و کی قبول شدی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
‌میونبر زدم.
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 16:48
بابا چه مخملی کنکور میدی و مخملی قبول میشی صداتم در نمیاری ! باید یه جلسه اعتراف گیری ازت بزاریم . مبارک باشه ولی تسلیت میگم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من مقاومت می کنم و اعتراف نمیکنم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 17:14
فقط همین یه ماه پیش شبیه این حسو درک کردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخی، خیلی دردناکه
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 17:14
بابت ادامه تحصیل هم تبریک فراوان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت برم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 17:51
نخیر زنگی
من حاضرم دو ساعت بدووم ولی بهم شیرینی رو بدی . تقصیر خودته خب یه بار شیرینی خوشمزه دادی خوردیم حالا بد عادت شدیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه. من به خاطر خودت گفتم ;)
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 17:52
ببین اون زنگی نبودا زرنگی بود

امتیاز: 0 0
پاسخ:
بعله بعله
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 18:33
واقعا وقتی بری دانشگاه و اون آدمای آشنای همیشگی رو نبینی یه حسی بدی بهت دست میده میفهمم چی میگی.
راستس تبریک بابت قبولی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم غزلک عزیز
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 18:40
سلام مستانه جون.
یادش به خیر.علم و صنعت.اون خانومه که دم در می شست.اون سردر قدیمیه.اون حال و هوا.منو یاد چی چیا که ننداختی خانومی.
البته من علم و صنعت درس نخوندم.چون رشته من فنی نیست.
ایمونولوژی در مورد سیستم ایمنی بدن و مبارزه با انواع میکروبها و تومور هاست.رشته قشنکیه
به خاطر قبولیت هم یه عاااااااالمه تبریک
شاد باشی خانومی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گرفتم قضیه رو! امیدوارم ختم به خیر شده باشه و چیزایی قشنگی رو یادت انداخته باشم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 19:24
سلام مستانه جانم
چه خبر خوبی! چه اعلام خبر زیر پوستی ای!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:) آخه قبول شدنشم همین قد زیرپوستی بود
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 22:35
سلام مستانه جون
واسه پست قبل می خواستم کامنت بذارم که نشد
من همه ی پست هاتو می خونم اما واسه کامنت گذاشتن تنبلم
قبولیتو تبریک می گم عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم
سه‌شنبه 15 دی 1388 ساعت 23:38
اممم....آره وقتی آدم میره دانشگاه و همه ورودیه جدیدن یه حسی بهش دست میده انگار اصا اونجا نبوده و ۴ سال از زندگیشو اونجا نگذرونده....
وای رویای منه اون سر دره امیر کبیر که فکر نکنم به امسال قد بده...باید یه سال دیگه درس بخونم....

+بابت لینک ممنون...و سلام دوست من
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا سال دیگه. البته رویای من همیشه دانشگاه تهران بود...

سلام عزیز دلم
چهارشنبه 16 دی 1388 ساعت 00:05
تبریییک مستانه خانم.
شما از پست قبل انرژی گرفتین من کلی ذوق دارم که به قول معروف یخم باز شد(درست گفتم؟!)و حالا دیگه همش میتونم براتون کامنت بذارم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم از این بابت خیلی خوشحالم پریناز جان
چهارشنبه 16 دی 1388 ساعت 01:34
خاطره ها همیشه توی جای خودشون میمونن و به شدت با نظرت مخالفم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتی اگه بری و ببینی هیچی سرجاش نیست؟
چهارشنبه 16 دی 1388 ساعت 22:52
سلام مستانه جون
خانومی یه بار دیگه هم بهت تبریک میگم انشاا... که این دوره هم به خوبی همراه با موفقیتهای بزرگتر برات سپری بشه . منتظر شنیدن خبر قبولیت برای دکترا هستم عزیزم
مراقب خودت باش
خیلی خیلی خوشحال شدم برات بهترین ها رو آرزو میکنم.
از طرف من به آقا متین هم حتما تبریک بگو واسه داشتن همسری با این همه پشتکار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم. تو خیلی بهم لطف داری
پنج‌شنبه 17 دی 1388 ساعت 21:50
ااااا
دکتر جاهد مطلق!
ایمممممم
مستانه؟
قبول شدین؟
دکترا؟
تبرییییییییییییییییییییییکککک:*
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره دکتر جاهد مطلق...
دکترا؟ نه بابا! فوق
یکشنبه 20 دی 1388 ساعت 13:48
فوق؟
آخه الان که وقت اعلام نتایج کنکور فوق نیست
ایمممم
نمیدونم
فکر کردم دکترا قبول شدین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مجازی قبول شدم(واقعا خسته نباشم). نتایجش الان اومده
دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 15:08
آهان
خیلییییییییییییییی هم خوووووووووووب
تبریک مجدد:*
(گل)
ایشالا که همیشه موفق باشی:*
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی