X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 14:48
مهمونی یواشکی


متین یه برادر داره به اسم امین که با خانومش -فاطمه- و پسرش -یاسین- طبقه پایین خونه‌ی باباش زندگی می‌کنن. امین یه اخلاقهایی داره که زیاد با باباش جور درنمی‌آد و زیاد با هم دعواشون می شه.


آخرین بار توی عید باهم دعواشون شده و از اون موقع تا حالا باهم قهرن!


تا اینجاش خوب یه مسئله‌ی تکراریه که هر چندوقت یک بار تکرار می‌شه. اما این‌دفعه بدیش اینه که هم خیلی طولانی شده هم بقیه‌ی خواهرها و برادرهای متین هم به خاطر احترام به باباشون، رابطه‌شون رو با امین قطع کردن و نه عیددیدنی رفتن خونه‌شون و نه حتی وقتی یکیشون مهمونی داد و همه رو دعوت کرد، به امین چیزی گفت.


البته به نظر نمیاد این مسئله برای امین زیاد مهم باشه، اما راستش وقتی خودم رو می‌ذارم جای فاطمه خیلی حس بدی پیدا می‌کنم. اینکه شوهرم با باباش دعواش شده یه طرف، اینکه بقیه هم بی هیچ گناهی رابطه‌شون رو با من قطع کزدن یه طرف دیگه. 


نمی‌دونم کار درستیه یا نه، ولی دلم می‌خواد متین راضی شه و تا باباش اینا نیستن و از مسافرت برنگشتن، امین و فاطمه رو دعوت کنیم خونه‌مون، حتی شده یواشکی.


دلم نمی‌خواد یه روزی وقتی فاطمه برمی‌گرده و به این روزا نگاه می کنه، حس کنه چقدر تنها و بی‌کس بوده.



نظرات (26)
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 15:05
راست میگی مستانه
اتفاقا خیلی فکر خوبی کردی خانوم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 15:22
اره منم موافقم مستانه . شاید یه جورایی هم بتونین آشتی برقرار کنید .
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 15:25
موافقم اساسی!!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 15:37
راستی به این خانم سین بگو من ادرس وبشو گم کردم اگه میشه برام بذاره دوباره .
مستانه کی همو ببینیم ؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 16:24
خیلی کار درستی میکنی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 16:36
وای چه مستانه خوبی!
آفرین بهت . شوهرت باید کلی افتخار کنه!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 16:53
وای چقدر تو مهربونی...خوش به حال متین...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 17:08
راستش نظر مثل تو نیست بیچاره تازه از دست قوم شوهر راحت شده
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 17:26
از تو بعیده جدا میخوای مهمونی بدی قضیه پارک آب و آتش رو که یادته ؟ ولی خدا رو خوش میاد حتما عملیش کن شایدم شد آشتیشون بدی هان ؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 17:43
فکرت حرف نداره...قلب مهربونت هم!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 19:59
چه کار خوب و قشنگی میکنی مستانه جون
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 21:16
اگه بشه که خوبه !!

من همیشه عاشق این کارای سختم !
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 21:45
خیلی کار خوبی می کنی دوستم

آفرین

واقعاً به اینهمه فهم و درک و انسانیتت باید احسنت گفت

با اینکه از گودر دنبال می کنم نوشته هات رو اما نتونستم در مورد این پستت ساکت بمونم و هیچی ننویسم

واقعاً برای خاطر اینهمه انسانیتت بهت تبریک میگم

امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 22:13
وااااااااااااااااااای مستانه جون چه دل مهربونی داری خانومی
چقدر حسرت میخورم که تهران نیستم تا بیشتر باهات آشنا میشدم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 22:31
مستانه عالیه به نظرم...کاه خیلی خوبیه منم بودم چنین کاری رو میکردم...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 08:27
مستانه جان بهترین کار رو می کنید.متین رو حتما راضی کن.آخه این که احترام گذاشتن به بزرگتر نیست.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 10:16
نمیشد همه برادرا و خواهرا با هم باعث آشتی بشن؟! شاید نباید بگم ولی همیشه از این خصوصیت آدما ناراحت میشم که مشکل بقیه رو به خودشون مربوط نمی دونن و خودشونو جای هم نمیذارن...تا وقتی مشکل خودشون نباشه بی خیالن و هیچکس نمی خواد موقعیت خودشو به خطر بندازه ! آخه چرااااا؟؟؟؟ ... اما تو کار خوبی میکنی به نظرم حتی بذار همه بفهمن شاید به خودشون بیان . چرا یواشکی ؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 10:49
چه جاری خوبی
بانی خیر بشید و همه رو آشتی بدید
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 10:54
تصمیم خوبی گرفتی عزیزم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 11:17
فکر خیلی خوبیه من مورد مشابهشو داشتم.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 11:30
خیلی کار خوبی میکنی
چقدر خوب که به فکر جاری هستی دوست جووون
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 11:30
پونه خانوم افتخار نمی دی خیلی وقته...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 12:10
چه مهربون .همه مهرماهی ها این همه مهربونن.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 13:27
چه جاری مهربونییی
اگه بعدش براتون دردسر نشه و باعث ناراحتی مامان بابای متین نشه عالییییه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 15:34
منم میگم کار درستیه.....
امتیاز: 0 0
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 19:43
عجیبه ، تاسف باره ولی منم میگم که نزدیک یک و نیم ساله که با برادرم قهرم :( اونم برادری که توی یه خونه باهاش زندگی میکنم.باورتون میشه ؟ خنده داره یا گریه ؟یک کلمه هم با حرف نمیزنیم.اگه حرفی هم تو این مدت بوده گهگاه جر و بحث شدید و توپیدنمون به همدیگه بوده که وضع رو بدتر کرده.دیگه خسته شدم. از خودم کوچکتره .از یه طرف غرورم اجازه نمیده من پا پیش بزارم، از یه طرف اون از من کله شق تره و از یه طرف دیگه هم اعضای خونواده دیگه تلاشی برای آشتی دادنمون نمیکنن.البته اون اوایل پدرم اومد واسطه بشه ها اما من بخاطر اینکه بخاطر هر چیز کوچیکی از دستم ناراحت میشد گفتم با غرور و کله شقی گفتم نــــه.حالا میدونید از چی میسوزم ، از اینکه من و اون چقدر با هم نزدیک بودیم و با هم بگو بخند داشتیم.چقدر روش تاثیر میزاشتم.
ببخشید پرحرفی کردم ، صحبت قهر شد گفتم یه درد دلی کرده باشم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاش پا پیش می ذاشتی و آشتی می کردی. خیلی سخته آدم یه سال و نیم با برادرش قهر باشه :(
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی