X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 7 دی 1389 08:27
دستهایش...

 

زل زدم به دستش که داره پرتقال پوست می‌کنه. خیلی شبیه دستهای خودمه. با بیست سال تفاوت...


 


زل زدم به دستهای مهربونی که هیچ وقت نوازش کردن بلد نبود، در آغوش گرفتن بلد نبود و من همه اینها رو می‌ذاشتم به حساب دوست نداشتن. در حالیکه این دستها همه عشقشون رو توی غذاهایی که هر روز و هرشب برامون آماده کرده بودن، توی لباسهایی که برام دوخته بودن، روی تخته‌ سیاهی که سالها دانش آموزهای زیادی روبه‌روش نشسته بودن، جاری کرده بود...

 

پرتقال رو گذاشت توی دستم. یه پرش رو گذاشتم توی دهنم و بغضم رو همراه باهاش قورت دادم و به دستهاش لبخند زدم...

  

نظرات (18)
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 08:33
نمیدونم چرا
ولی حس می کنم .بلاگت به معنای واقعی محشره ...
البته هنوز تعدادی از مطالبتو خوندم ...
ولی اینو واقعا گفتم
قالبتو اینا هم خیلی قشنگه
اسمه وبلاگ دوستم بادبادک بود فک کردم اون آپ کرده که با وبلاگ شما آشنا شدم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لطف داری عزیزم...
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 08:42


من دلم با تو بود
تو سرد شدی
آنقدر سرد که
ناچار گرمایم را به تو بخشیدم
و تو به من
تهمت سردی زدی...
______________
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون شعر قشنگی بود...
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 09:22
اصلا نسل اونها ابراز محبت رو خوب بلد نبود ..... پدر و مادرهای حالا که فرزندان اون نسل هستن شاید به همین خاطر اینهمه در ابراز محبت به فرزندانشون افراط می کنن. ...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 09:39
خدا مامانتو برات حفظ کنه.خدا همه مامانای مهربونو برا بچه هاشون حفظ کنه.میبینی مستانه ادم انگار بعد از ازدواج خیلییییییییییی قدر
پدر و مادرشو می دونه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 09:48
این دستا رو یه روزم ما پیدا میکنیم.مهم اینه که دنیا بده بستونه...باس مواظب باشیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 09:48
خدا سایه همه پدر مادرا رو بالای سر بچه هاشون حفظ کنه
بزرگ که میشیم خیلی چیزا رو میبینیم که قبلا نمی دیدیم یا می دیدیم و درک نمیکردیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 10:15
چه عکس باحالی، من با اجزه ات سیوش کردم خانومی
چقدر متن برام آشنا بود و یه جورایی حرف دل
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 11:03
من عاشق نوشته های تو شدم........
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 12:08
من مامانمو میخوامممممممممممممممم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 12:41
میفهمم چی میگی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 12:44
چقدر حست به حس من شبیه و مامانت به مامان من.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 13:51
سلام من تازه با وبلاگتون آشنا شودم خوشحال میشم بیاید اونورا آپم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 14:28
مثل دستای اون...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 16:30
نوشته ای بود پر از زیبایی. پر از عشق!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 7 دی 1389 ساعت 17:55
منمن یه همچین حسی به خانواده ام داشتم... میفهمم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 8 دی 1389 ساعت 09:11
چقدر دستها شبیه دستهای مامان منه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 8 دی 1389 ساعت 09:33
راستی اینسپشن رو هم دیدم... مرسی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 9 دی 1389 ساعت 20:07
این دستایی که توصیفشون کردی چقدر شبیه دستای مادر منه!
مهربون..با گذشت..فداکار و ایثارگر اما مغرور..
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی