X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 17 مرداد 1390 11:22
یه‌قل دوقل

 

کیف صورتی کوچیکش رو آورد و کنارم نشست. در کیفش رو باز کرد و پنج تا سنگ کوچیک و صیقلی از توش درآورد.

- خاله یه‌قل دوقل بلدی؟


سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمهاش. توی چشمهای عسلی خوشرنگش. توی چشمهای صاف و بدون غبارش.

- آره عزیزم، بلدم.


سنگها رو ریخت توی دستم.

- من زیاد بلد نیستم. بهم یاد می‌دی؟


سنگها رو ریختم روی زمین. سنگ اول رو انداختم بالا. مادربزرگ روبه‌روم نشسته بود. جوون بود. خیلی جوون. خطوط صورتش خیلی کمتر بود. نشسته بود و زل زده بود به چشمهام...


یه سنگ از روی زمین برداشتم و سنگ توی هوا رو هم گرفتم. دوتا سنگ رو با هم انداختم بالا. با عمه‌ها و دخترعموها و پسرعموها نشسته بودیم دور هم. نوبت من بود. موقعی که اومدم دوتا سنگ رو توی هوا بگیرم، نگاهم گره خورد به نگاه پدربزرگ. چشمهاش هنوز می‌دید...


یه سنگ از روی زمین برداشتم و سنگها رو توی هوا گرفتم. سه تا سنگ رو با هم انداختم بالا. سرویس دیر کرده بود. با بچه‌های سرویس نشسته بودیم جلوی در مدرسه و سنگها رو گذاشته بودیم جلومون. وقتی خواستم سنگها رو بگیرم، چشمهای خانوم ناظم رو دیدم که با تعجب و خشم ساختگی زل زده بهم. هول شدم. دوتا از سنگها رو گرفتم و سومی افتاد روی زمین و قل خورد تا نزدیک پای خانوم ناظم. خم شد. سنگ رو برداشت. پرتابش کرد به سمتمون خندید و رفت.


- سوختی خاله. نوبت منه.


سنگها رو به زور توی دستهای کوچیکش جا داد و پخششون کرد روی زمین. سرم رو بلند کردم و زل زدم توی چشمهاش. توی چشمهای عسلی خوشرنگش. توی چشمهای صاف و بدون غبارش.

 

  

   

نظرات (11)
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 12:03
خوشا ایام بی غم و بی آلایش کودکی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 12:49
مستانه این داستانک بود یا واقعنی اتفاق افتاده بود؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تقریبا واقعی بود.
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 13:17
منو یاد بچگیام انداختی ما هم با بچه های فامیل رو ایوان خونه خاله بابام این بازی رو می کردیم . یادش به خیر خدا رحمتش کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا رحمتشون کنه
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 13:20
مستانه جون الان یهویی پست دیدارت با تینا رو دیدم .
چقدر دلم برای تینا تنگ شده کاشکی نوشتنو کنار نمیزاشت طوفان نوحی که گفتی نگرانم کرد کسی تینا و دوستاشو اذیت کرده یعنی ؟ سلام منو به تینا برسون و بهش بگو دیدارمون همیشه تو ذهنمه هرچند خیلی چیزها رو به هم نگفتیم ولی خیلی چیزا ققط دلی هستن . بهش بگو بازم بنویسه حیفه نباشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 14:39
یاد گذشته به خیر...
چه زیبا حال و گذشته رو به هم پیوند دادی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 15:32
چقدر قشنگ نوشتی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 18:39
چند روزیه یاد بچگی هامم. این پستت هم منو برد به اون روزا. گرمای تابستون و آبپاشی ایوون خونه. بعد هم پهن کردن یک زیرانداز و جمع شدن ما بچه ها و یه قل و دوقل. یادش بخیر! واقعا یادش بخیر!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 19:09
چه زیبا و رمانتیک.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 11:06
یادش بخیر بچگی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 مرداد 1390 ساعت 10:58
یادش بخیر تابستون که میشد بساطی داشتیم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 مرداد 1390 ساعت 14:47
کودکی کجایی که یادت بخیر
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

پشتیبانی