الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387 ساعت 7:42 PM
مستانه شناسی

 

دیروز خسته و خواب آلود از استخر اومدم بیرون که متین زنگ زد و گفت مامان و باباش می‌خوان یه سری وسایل برامون بیارن و احتمالا باید شام نگهشون داریم.

 

از صبح تصمیم داشتم برای خودمون ماکارونی درست کنم. خسته‌تر از اون بودم که بتونم به پختن غذای دیگه‌ای فکر کنم. تا رسیدم خونه تند تند همه چیز رو آماده کردم و تا رسیدن مامان و بابای متین همه چیز رو به راه و از نظر خودم عالی بود.

 

بابای متین بعد از اینکه شامش رو خورد تشکر کرد و گفت مستانه همیشه همین جوریه. خیلی نترسه.

اون از ازدواج کردنش. اون از خونه پیدا کردنش. اینم از غذا درست کردنش.

 

مونده بودم که منظورش چیه. می‌گفت مستانه هیچ وقت نمیشینه با خودش فکر کنه که نکنه اگه این کار رو بکنم اینطوری بشه و نکنه اگه اون کار رو نکنم اونطوری بشه. دلش رو می‌زنه به دریا و کار خودش رو می‌کنه. معمولا هم کاراش خوب از آب در میاد.

 

یه نفس راحت کشیدم. پس ماکارونیم خوشمزه بوده. 

 

بابای متین راست می‌گفت. ولی حالا چه جوری یهو به یه همچین شناختی از مستانه رسیده بود خدا می‌دونه.

 

با خودم فکر کردم احتمالا توقع داشتن مستانه هم توی اولین مهمونی رسمیش مثل بقیه غذاهای باکلاس‌تری درست کنه و از اینکه انقدر با اعتماد به نفس ماکارونیش رو دستش گرفته و آورده سر سفره تعجب کرده.

البته احتمالا خواهر شوهرم براشون تعریف نکرده بوده که پریروز شام براش همبرگر آماده سرخ کردم وگرنه با پیش زمینه‌ی ذهنی بهتری میومدن خونه‌مون.

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...